زندگینامه طاهره صفارزاده

"برای جستجو در اشعار طاهره صفارزاده کلیک کنید"

طاهره صفارزاده

طاهره صفارزاده در ۲۷ آبان ۱۳۱۵ در سیرجان استان کرمان زاده شد. وی پس از کسب مدرک لیسانس در رشته زبان و ادبیات انگلیسی ، برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفت. در سال ۱۳۷۱ از سوی وزارت علوم و آموزش عالی ، عنوان استاد نمونه به وی اعطا شد و در سال ۱۳۸۰ پس از انتشار ترجمه قرآن به انگلیسی و فارسی عنوان خادم‌القرآن را کسب کرد. او در سال ۲۰۰۵ ، از سوی انجمن نویسندگان آفریقایی و آسیایی در مصر ، به ‌عنوان برترین زن مسلمان برگزیده شد. طاهره صفارزاده در 4 آبان 1387 در تهران درگذشت.

  اشعار طاهره صفارزاده

گردشگران جهانی

 

در عصر ما
طوفان و سيل‌
در تابستان‌
آتش‌فشان‌
در زمستان‌
و زلزله‌
در تمام فصول‌
گردشگران جهاني هستند
بي پاسپورت و بليط
به هر ديار غريبه‌
سر زده‌
پا مي‌نهند
آنها
از اشتياق موزه به دورند
در فكر هديه و سوغات نيستند
سوداي عكس و فيلم در سرشان نيست‌
اين گردشگران‌
نذيرهاي زمانند
با بانگ ظاهر
هشدار مي‌دهند
پروايي از "شنود" ندارند
طوفان و باد
بنياد خانه‌ها را برهم زده است‌
پرونده‌اي‌
از اين گروه تخريب‌
در دستگاه قضايي
منتظر حكم نيست‌
در فن رشوه و رانت‌
وارد نمي‌شوند
آنها نوادگان قهر زمان هستند
اجدادشان‌
طوفان نوح‌
ابر آتشبار
باد صرصر
سايه‌ي آتش‌خيز
صاعقه‌
صاعقه‌
صاعقه‌
تاريخ‌هاي كفر و ستم را
ممهور كرده‌اند1
ستم‌زده‌ها هم‌
در خيمه‌گاه امان نيستند
آتش كه مي‌رسد
خشك و تر
همه را با هم مي‌سوزاند
گردشگران‌
سواركارهاي شتابند
در طَي‌ّ ارض‌
بر سرعت سليمان‌
پيشي گرفته‌اند
سقوط هم از عوامل آنهاست‌
سقوط بهمن‌
سقوط طيّاره‌
سقوط انسان‌
سقوط ارزش‌ها
و آخرين زمان‌
عصر فتنه‌
عصر رواج تقلّب‌
عصر دروغ و تبهكاري‌
عصر قساوت انسان‌
عصر حكومت اَمّاره است‌
همو كه‌
آزاد آفريده‌شدگان را
در كارخانه‌ي فرمانش‌
به بردگان سلطه‌ي ناحق‌
تبديل مي‌كند



گردشگران همه جمعند
در صنعت ستمكاري‌
بمب و موشك هم‌
با جلوه‌هاي تجاري‌
به كار گردش‌
به كار آدمخواري مشغولند
جايي براي زندگي امن‌
زندگي صادقانه نيست‌
در عصر آخرين‌
جسم نيمه‌جان زمين‌
در انتظار روح زمان است‌
زمستان 82
_________________
1- كيفرهاي ذكر شده در قرآن‌

پیامی برای پاپ

 

نيروي ضد معنا
ماديگراي تجاوزگر
اَمّاره نام دارد
اَمّاره‌1
از عوامل جهل است‌
آز و خشونت و خودخواهي‌
بدخواهي و ستم را
در پيشگاه تابناك خرد
به حركت نامعقول‌
به جنگ و تباهي واميدارد
q
مشت گره‌شده‌
تير و كمان‌
نيزه و چاقو
در عهدهاي نخستين‌
ابزار حمله‌
يا دستيار دفاع يك‌تنه بودند
مسيح عليه‌السلام‌
حتي ضربه يك سيلي را
نشان ناداني مي‌دانست‌
و دست سيلي‌زننده را
به تكرار ضربه‌
به سوي پشيماني‌
فرامي‌خواند
خداي صاحب بينائي‌
عشق مسيح را به نور خرد
چون وسيع ديد
بشارت ظهور احمد2
آن برترين نماد خرد را
نصيب او فرمود
q
اَمّاره
در اطاعت از جهل‌
ناراضي از ظريفكاري تير و تفنگ‌
دنبال كشف مرگبار اُپِنهايمِر
و پيروانش‌
ميل به كشتار جمع كرد
حريصهاي جهاني‌
مسحور وسوسه‌ي استعمار
با عزم نسل‌كُشي‌
خشونت بي‌حدّ و مرز را
خواهان شدند
آنان‌
پيگيرانه‌
در صنعت سخيف بمب و موشك
چندان كوشيدند
كه كار كشتن ميليونها انسان‌
امروز ساده‌تر از
رفتار پشه‌كُشها
با پشه‌ها شده است‌
q
در عصر ما
لَوّامه3‌
يا وجدان‌
در جمع بيشمار اَمّاره‌
از كار پند و نصيحت‌
وامانده‌
و نوميدانه بركنار شده‌
جمع قليل مطمئنّه‌4
در قريه‌هاي كوچك و كمياب‌
در انزواي حيرت‌
تنها و غمزده‌
به انتظار بازگشت‌
به انتظار دعوت ربّاني‌
روزگار مي‌گذرانند
q
گردنكشان‌
شكنجه‌گران‌
زندانسازان‌
جنگ‌افروزان‌
در هر مقام و آيين
به نسلهاي رهرو تقليد
آموختند
چگونه در شكار هستي مردم‌
ماهر شوند
و مرگ كور را
چگونه در زير چرخهاي قساوت‌
نمايش دهند
q
آنان كه
فن دوگانه انديشي را
به ذهنها
تعليم داده‌اند
آنان كه در زمان مسيح
خصم صريح او بودند
و يا
برخي كه نام آيين‌اش را
به زشتكاري خود
آلودند
بايد بدانند
دانشوران الهي‌
اين آورندگان كتابهاي خرد
علم و پيام و حكمت را
از خالق عليم و حكيم‌
هديه گرفتند5
آنان بايد بدانند
نفرين جمله رسولان را
بيزاري مسيح را
دشنام صلح‌جويان جهان را
براي ابد
از آن خود كرده‌اند
q
آنان بايد بدانند
خرد هماره‌
در مقابله با جهل است‌

طاهره صفّارزاده‌
شهريور 85

________________________
1. نفس غريزي كه امر به اعمال ناشايست مي‌دهد، سوره يوسف آيه 53 .
2. سوره صف‌ّ آيه 6 .
3. نفس ملامتگر، سوره قيامت آيه 2.
4. روح انسان كامل‌، سوره فجر آيه 27 .
5. سوره انعام آيه 89.

مه در لندن

 

مِه در لندن بومي‌ست‌
غربت در من‌
در زمستان توريست اول مه را مي‌بيند
و بعد
باغ‌وحش‌
و برج لندن‌
غروب‌ها وقتي به اطاقم در الزكورت برمي‌گردم‌
جاده‌ي مخدّر مِه‌
حافظه‌ي قدم‌هايم را مخدوش مي‌كند
و من تلو تلو خوران ساختمان اداراتي را تنه مي‌زنم‌
كه با وجود عشق عظيمشان به مستعمرات آفتابي‌
اسم مرا غلط تلفظ مي‌كنند



لندني‌ها با مِه مي‌زيند
و با آفتاب عشق مي‌ورزند
يك روز كه روي سكّوي مترو قدم مي‌زني‌
با انتظار "خط كمربندي‌" در چشمانت‌
مردم را مي‌شنوي به هم مي‌گويند
«چه روز آفتابي قشنگي‌، اينطور نيست‌؟»
تو به طرف بالا نگاه مي‌كني و مي‌بيني‌
سقف دارد روي سرت فشار مي‌آورد

شیرها که با توپ نقره ای بازی می کنند

 

هر شب مرا بيدار مي‌كنند
شيرهاي سنگي جلو عمارت را مي‌گويم‌
من گذرگاه توپ‌هاي سنگي هستم‌
توپ‌هاشان رنگ نقره دارد
و نفس‌هاشان هُرم غريو
من از پنجه‌هاشان مي‌ترسم‌
پنجه‌هاشان كه توپ‌ها را پرتاب مي‌كنند
سرم روي سينه‌ام به منتهاي ترديد رسيده‌ست‌
كدام نسيم نمناكي گرم پوستم را خواهد سترد
دكترها دوباره مي‌پرسند
در روز به چه چيز فكر مي‌كردي‌



اما شيرها
حرف من اينست‌
نيازي نيست اينسان خشمگين نگاه كنند
و يا اعتنايي به من داشته باشند
من كه هر شب پاورچين
به بستن پنجره‌هاي اطاقم مي‌روم‌
و در خانه را
با قيد احتياط به قفل مي‌آرايم‌