ایستگاه محرم

ایستگاه محرم
شاعر : مهدی شورگشتی
رنگ از رخ سپيد ورق هم پريده است
شعرم به ايستگاه محرم رسيده است
ترسيدهام که لب به سخن وا نميکنم
تيغ سکوت و غم نفسم را بريده است
"سرهاي قدسيان همه بر زانوي غمند"
از آسمان چشم خدا خون چکيده است
آخر چگونه ميشود از آن ستاه گفت
آن کس که چشمهاي خدا را خريده است؟
آن گل که روي دست پدر سرخ ميشود
زخمي ترين شقايق در خون تپيده است
دارم کنار بيت ششم گريه ميکنم
تصوير شاه بيت غزل سر بريده است
دارد درون زخم علي گريه ميکند
تير سه شعبهاي که گلو را دريده است
لبخند ميزند و پدر آب ميشود
گويا صداي پاي عمو را شنيده است...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۸/۲۵ ساعت 21:45 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود