زندگينامه نادر نادرپور

"برای جستجو در اشعار نادر نادرپور کليک کنيد"

نادر نادرپور

نادر نادرپور در 16 خرداد سال 1308 در تهران به دنيا آمد. او فرزند تقی میرزا از نوادگان رضاقلی میرزا ، فرزند ارشد نادرشاه افشار بود. نادرپور پس از به پایان رساندن دوره متوسطه در دبیرستان ایرانشهر تهران ، در سال ۱۳۲۸ برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت. در سال ۱۳۳۱ پس از دریافت لیسانس از دانشگاه سوربن پاریس در رشته زبان و ادبیات فرانسه به تهران بازگشت. وی از سال ۱۳۳۷ به مدت چند سال در وزارت فرهنگ و هنر در مسئولیت‌های مختلف به کار مشغول بود. نادرپور در سال ۱۳۴۶ در کنار تعدادی از روشنفکران و نویسندگان مشهور در تاسیس کانون نویسندگان ایران نقش داشت و به عنوان یکی از اعضای اولین دوره هیات دبیران کانون انتخاب گردید. نادرپور پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، به آمریکا رفت و تا پایان عمر در این کشور به سر برد. وی سرانجام در روز جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۷۸ در لس‌آنجلس درگذشت.

  اشعار نادر نادرپور

غزل

 

مرا عشق تو در پیری جوان کرد

دلم را در غریبی شادمان کرد

 

به آفاق شبم رنگ سحر داد

مرا آیینه دار آسمان کرد

 

خوشا مھری که چون در من درخشید

جھان را با من از نو مھربان کرد

 

خوشا نوری که چون در اشک من تافت

نگاهم را پر از رنگین کمان کرد

 

هزاران یاد خودش را در هم آمیخت

مرا گنجینه ی یاد جھان کرد

 

غم تلخ مرا از دل به در برد

تب شوق تو را در من روان کرد

 

وزان تب ، آتشی پنھان برافروخت

که شادی را به جانم ارمغان کرد

 

مرا با چون تویی همآشیان ساخت

تو را با چون منی همداستان کرد

 

گواهی بھتر از حافظ ندارم

که قولش این غزل را جاودان کرد

 

شب تنھایی ام در قصد جان بود

خیالت لطفھای بیکران کرد

رشته گسسته

 

خدای جھان سرخوش از آفرینش

مرا ارمغان کرد سازی یگانه

من آن ساز را بر دو زانو نشاندم

سرش را چو کودک فشردم به شانه

دو سیمی که بر سینه اش بسته دیدم

دو رگ بود از مغز تا دل روانه

به سر پنج هام هر دو را آزمودم

وز آنھا به نوبت شنیدم ترانه

یکی ، ناله ای داشت پیوسته غمگین

یکی دیگرش ، نغمه ای شادمانه

یکی خوشتر از خواب در صبح مستی

یکی تلخ ، چون بوسه ی تازیانه

که مھری بدو و بمھای ناسازگارش

سرودی برانگیختم عاشقانه

سرودی نه اندوه ، یک سر ، نه شادی

سرودی که از هر دو بودش نشانه

زهی نغمه ی من در آن روزگاران

خوشا نوجوانی ، خوشا نوبھاران

شبی ، آسمان را بر افروخت برقی

چو رودی که ویران کند بسترش را

چنان آتش افکند در آشیانم

که باد فنا برد خاکسترش را

من آویختم ساز خود بر درختی

که تا شعله ور ننگرم پیکرش را

نگاهی بدو کردم از پشت آتش

بدانسان که دلداده ای دلبرش را

بر آن شاخه ی دور ، وارونه دیدم

سحرگاه ، اندام افسونگرش را

هراسان و گریان به سویش دویدم

به دست نوازش سپردم سرش را

دل آنگونه بستم به تار غم او

که بگسیختم رشته ی دیگرش را

اگر بانگ خوش داشت سیم نخستش

مگر نیست تا بشنوم خوشترش را

کنون ، ساز من بانگ شادی ندارد

چو مرغی که گم کرده باشد پرش را

به خود گویم ای مرد شوریده خاطر

ازین پس ، بزن زخمه بر سیم آخر

بر آستان بھار

 

من آن درخت زمستانی ، بر آستان بھارانم

که جز به طعنه نمی خندد ، شکوفه بر تن عریانم

 

ز نوشخند سحرگاهان ، خبر چگونه توانم داشت

منی که در شب بی پایان ، گواه گریه ی بارانم

 

شکوه سبز بھاران را ، برین کرانه نخواهم دید

که رنگ زرد خزان دارد ، همیشه خاطر ویرانم

 

چنان ز خشم خداوندی ، سرای کودکی ام لرزید

که خاک خفته مبدل شد ، به گاهواره ی جنبانم

 

درین دیار غریب ای دل ، نشان ره از چه کسی پرسم ؟

که همچو برگ زمین خورده ، اسیر پنجه ی طوفانم

 

میان نیک و بد ایام ، تفاوتی نتوانم یافت

که روز من به شبم ماند ، بھار من به زمستانم

 

نه آرزوی سفر دارد ، نه اشتیاق خطر کردن ،

دلی که می تپد از وحشت ، در اندرون پریشانم

 

غلام همت خورشیدم ، که چون دریچه فرو بندد

نه از هراس من اندیشد ، نه از سیاهی زندانم

 

کجاست باد سحرگاهان ، که در صفای پس از باران

کند به یاد تو ، ای ایران ! به بوی خاک تو مھمانم

زمین و زمان

 

جوی بزرگ دهکده ی زادگاه من

کز کوچه های خاکی و خاموش میگذشت

آبی به روشنایی باران داشت

وز لابلای توده ی انبوه خار و سنگ

خندان و نغمه خوان

سیری بسان باد بھاران داشت

در عمق آفتابی او : رنگ ریگھا

با طیفھای نیلی و نارنجی و کبود

نقشی به دلربایی فرش آفریده بود

جوی بزرگ دهکده ی زادگاه من

در نور نقره فام سحرگھان

عکس کبوتران مھاجر را

از پشت شاخ و برگ سپیداران

بر سطح موجدار درخشانش

مانند طرح پارچه جان می داد

در روزهای تیره ی بی باران

تصویر گیسوان دست حنا بسته ی چنار

یا : عکس دام شیشه ای عنکبوت را

با قطره های شبنم شفاف صبحدم

بر بالھای زبر و درخشنده ی مگس

در لابلای سبزی انبوه شاخسار

بر لوح پاک خویش نشان می داد

وان جاری زلال در آغوش تنگ او

همواره از دو سو

با پونه های وحشی و با ریشه های پیر

آمیزی مدام و ملایم داشت

در حفره های خاک فرو می رفت

در لایه های سنگ نھان می شد

وانگه دوباره سوی زمینھای دوردست

آرام و بی شتاب روان می شد

جوی بزرگ دهکده ی زادگاه من

پنداشتی که جوی زمان بود

کز لابلای خاطره های عزیز عمر

با رنگھای نیلی و نارنجی و کبود

سنگین تر و غلیظ تر از جوی انگبین

در گلشن بھشت

راهی به سوی وادی آینده می گشود

کنون همان زلال که آب است یا زمان

در جویھای محکم سیمانی

از سرزمین غربت ما : سالخوردگان

چون برق می گریزد و چون باد می رود

زیرا که راه او

از لابلای توده ی سنگ و گیاه نیست

میلش به هیچ خاطره در طول راه نیست

او ، پشت هیچ ریشه توقف نمی کند

یا پیش هیچ پونه نمی ماند

وز هیچ برگ مرده نمی ترسد

اینجا : زمان و خاطره بیگانه از همند

وز یکدگر بسان شب و روز می رمند

آری، درین دیار

در غربتی به وسعت اندوه و انتظار

ما ، با زمان به سوی فنا کوچ می کنیم

بی هیچ اشتیاق

بی هیچ یادگار