زندگینامه محمود مشرف آزاد تهرانی

"برای جستجو در اشعار محمود مشرف آزاد تهرانی کلیک کنید"

محمود مشرف آزاد تهرانی

محمود مشرف آزاد تهرانی (م. آزاد) در سال ۱۳۱۲ در تهران به دنیا آمد. در سال ۱۳۳۶ از دانشکده ادبیات و زبان فارسی دانشگاه تهران لیسانس گرفت و دوره دانشسرای عالی تهران را نیز گذراند. سپس ۱۰ سال به آموزگاری ادبیات فارسی پرداخت و در سال ۱۳۴۶ به استخدام کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمد. او علاوه بر ترجمه اشعار شاعران سرزمینهای دیگر ، در زمینه زندگی نامه ، نقد ادبی و ادبیات و قصه به شعر و نثر برای کودکان کتاب چاپ کرده است. او در تاریخ ۲۹ دی ماه ۱۳۸۴ در هفتاد و دو سالگی درگذشت.

  اشعار محمود مشرف آزاد تهرانی

چهار

 

رگ پرنده ها را
در کوچه ها گریستن
از کوچه ها گریختن
زیستن
در کوچه باغ ها
شب ها
با چراغ ها شکفتن
خفتن با لاله های لال
نام ترا شنیدن از رود
خاموش و بی خیال
از رودها گذشتن
در چشمه های باران
یاد سبز آب ها را
شنیدن
رفتن
رفتن
دیدن
اشراق آفتاب تماشا را
بیگانه بودن
بودن
در خوابهای سنگین
رنیگن
رنگین کمانی بودن
آرام
بیدار
بیدار بودن
بودن
بازیچه ی خیال شدن
به سرابی سیراب شدن
افسانه یی گفتن
در خواب شدن
در پشت پیشخوان دکان ها
آواز خواندن
مستانه خواندن
ناساز خواندن
در پشت پیشخوان دکان ها
در خواب رفتن
در خواب دیدن
گلدوزی
ستاره ها را
بر دریا
و سوزن سپیده ی شبنم ها را بر انگشت
بوی خون گل ها را
ترسیدن
بیدار شدن
با دست های خونین آواز خواندن
ترا نامیدن
ترا ندیدن
گرییدن
مهربان بودن
گریان بودن
خواندن
خواندن

شور

 

من زاری سه تاری را شنیدم
از دورهای دور
در های و هوی باد
من زاری سه تاری را در باد
از کوچه های دور شنیدم که می گریست
سروی میان باغ
کنار جوی
در های و هوی سبز گیاهان پیشخوان ها
از ریشه ها جدا
من زاری سهتاری را از کوه
و های های مردی را از دشت
می شنیدم که می خواندند
مرد و سه تار مرد
گاهی خدا خدایی
از همدلی جدایی را می گرییدند
دیدم که پارسایی بر بام های سرد سحر ناله کرد و خواند
با
زاری سهتار
در های و هوی باران دیدم که آب ها از چشمه ها تراویدند
و گیاهان دشت ها روییدند
با شور سه تار
گلهای سپید در سایه ی بید
رقصیدند
آنگاه خموش دیدم
در آفتاب نگاه
سروی مستی ست
بیدی سازی
و آن مست سیاه
تشنه ی
نوریست
و آن ساز خموش
چشمه ی آوازی

چهره دو

 

پشت حصیر پنجره دیوار روبرو تنهاست
پشت حصیر پنجره دیوار روبرو زندانی ست
دیوار زندانی فریاد می زند
آه ای حصارهای حصیری
ای کودکان خواب آلود
من کودکانه برمی خیزم
می بینم
گلدانهای پر گل
گلهای نارنجی
در سایه خواب می بینند
پشت حصیر پنجره
من خاموشم
خاموش
مادرم نمازش را خوانده ست
دیورا روشنست
این حصار حصیری
طومار شعر طولانی را بر می چیند
من سیگاری
بر لب
مادرم را می بینم که بر می گردد
می خندد
چادرش رابر کمر می بندد
ماهی ها در حوض
نزدیک فواره
نان ریزه ی ستاره هایش را می بینند
و دعایش می کنند

به من سکوت بیاموز

 

مرا به آتش بسپار ای پرنده سرخ
که در کویر صداهای دور می نگری
و در نگاه تو گلهای یاس می خشکند
سفال خالی گلدان ماه را بشکن
مرا بسوزان ای بانگ
روشن ای خورشید
مرا به دوزخ بسپار
باد را بگذار
که در کویر صداهای دور بگریزد
مرا به آتش بسپار ای برهنه ی تاک
مرا به خوشه ی زرین بادهای هراسان که در خزان شعله ور مرگ رها شده اند
بپیوند
در آن هیاهوی سبز
سفال آبی گلدان همیشه خالی ماند
مرا به دریا بسپار ای هیاهوی سبز
سفال خالی خاموشی از تو می شکند
و ابر خسته ی مرداب را
که در همیشگی آبها رها شده است
به صخره می راند
در آن هیاهوینیلی پرنده می خواند
و روشنایی فریاد صخره در همه ی آفتاب می تازد
مرا بباران ای جام روشن ای باران
که در کویر صداهای دور می باری
و در نگاه تو گلهای یاس می رویند
به من رمیدگی ماه نیمه روشن را
در آبهای خلیج
و ساقه های گیاهان و نخلهای بلندی که شط شعله ور از ماه خفته می طلبند
به من شکفتن و باریدن و سپید شدن
به من زمستان بودن میان گلدانها
به من سکوت بیاموز
ای برهنه ی تاک
و آبهای زمین
درون بستر شط
به سوی باغ خلیج
که در هیاهوی سبز بهار پنهانست
همیشه می رانند