خیال شعر من - صمد ذیفر

 

خیال شعر من

شاعر : صمد ذیفر

در خیال شعر من جای تو محفوظ است وبس
جز خیالت در وجودم جا ندارد هیچکس

کی شود یکسو تو باشی سوی دیگر من شوم
یکنفس مستانه با چشمان مستت همنفس

هر غزل از روی تو گیرد نمک شیرین شود
نکته دان قافله اسرار خواند از جرس

مرغ عشق از بند. یا آزادی و بی همد می
بر گزیندحبس راباعشق خود اندر قفس

هر چه دیدم یا که گفتم نیکی و حسن تو بود
همچوزنبوعسل.ننگ است باشم چون مگس

حیفم آید وصف تو سازم رقم با غیر دوست
حرمت گل حفظ باید در میان خار و خس

پیش روی دلبران از درس و مشق و مدرسه
عشق در کار آید وهر کوشش دیگرعبس

"ذیفر" ازحسن جمالت بس سخنها گفته است
باز گوید. تا به جان دارد نشانی از نفس

وقتی تو نیستی - سودابه مهیجی

 

وقتی تو نیستی

شاعر : سودابه مهیجی

از خواب های یکسره پرهیز می کنند
سجاده ها مرا چه سحرخیز می کنند

قد می کشم به سمت خدا ... بغض های خیس
درمن هوای گریه ی پاییز می کنند

تسبیح ها که هیچ به پایان نمیرسند
نذر مرا ز نام تو لبریز میکنند

تنها منم کسیکه دعاهای بی جواب
او را شبیه عشق ، غم انگیز میکنند

اینجا چقدر چشم و دل بی صفت مرا
با تهمت دروغ گلاویز می کنند

وقتی تو نیستی همه ی گرگ های شهر
دندان برای بردن من تیز می کنند

روزه نمی گیرم که ریا نشود - وحید پیام نور

 

روزه نمی گیرم که ریا نشود

شاعر : وحید پیام نور

در من تکرار می شود

زنجیره ی اذا زلزلت الارض ُ ( بعد تمام تنم ) زلزالها

خیالم

کاناپه

زیر تلویزیونی

تخت

ظرفیت تهوع ام را ندارد

وگرنه بالا می آوردم

خودم را

توی تمام دبلیو / سی های کثیف

یا

ست های نا متعارفی

که این روزها ،

ترکیب خانه ام را بهم ریخته .

از اجاره ، آغاز می کنم ،

اجالتا عجله ای برای دادن اش ندارم ـ جیبم خالی است

روزه نمی گیرم که ریا نشود

و این صداها شبیه جیغ ترین برق ِ گیتار

شبیه صدای آبرو روی صورتم

قیمت امور شناور است

مثل قسمت ما

گلایه چرا وقتی

به استناد آمار ، روی خط فقر می رقصم

به گزارش ارقام ، به وجد می آیم

از خنده

همین دیشب تا صبح دست و پا می زدم

روی زمین

تا شما کارتان تمام بشود و

ماشین حسابتان را در آورید

آقای اداره ای که با بیت المال حال می کنی و

حلال و حرام هر چیز را

توی تلویزیون ِ توهم زده ،

تو هم بیا و از تختی ی ِ خیال ِ ما خاطر جمع شو

ما اهل تفریق نبودیم

زمین اگر سیری نداشت

بشکند دست گرسنگی که نام کودکان ام را یونس گذاشت

نه تختی ، یا پوریای ولی

امروز سر رسید تازه ای خریدم

تا سررسید اقساط ام را

علامت بزنم

بعد

فهمیدم تقویم سال قبل چقدر دوست داشتنی است !

از سال های نیامده می ترسم

از روزهای رفته

کسی نشانی ام را دارد ؟

کجا شانه هایش را گم کردم که امروز دیوار

به پشتم دست می کشد ؟

ای بابا ! لابد همین است که شما می فرمائید وگرنه

همه می دانند عین عدالت است

قیمت همه چیز

حتی شما !

وقتی درآمدی به اندازه جیب همایونی داشته باشم

والا این جیب ها

امن یجیب می خوانند برای همدیگر

و جایی شبیه حراء هستند برای دست هایم

آیه های خداست ، این کاغذها که رنج ِ دست های من است

هنوز به خانه نرسیده

سر از حساب شما در می آورد !

مصداق حاسبوا قبل ان تحاسبوا

در خوانش شما

کویر را به یادتان می آورم

وقتی درخت های شهرمان را نشانت می دهم

فندک ات را به رخم می کشی

زخم های دلم

بانداژ نشدنی است

باند شما ،

به مقصد جنگ جهانی سوم

تیک آف می کند !

باند ما

صدایی ندارد برابر بلندگوی شما

الهام می گیرم از حرکت انفجاری ات

در عملیات انتحاری ام

از خدمت افتخاری ات که بگذریم

قاری رفتنم را خبرمی دهد: الی ربک ِ راضیه مرضیه !

تقدیم به امام یازدهم - علی اکبر افضلی

 

تقدیم به امام یازدهم

شاعر : علی اکبر افضلی

امشب امام عسكری زهر جفا نوشیده است
فرزند او صاحب زمان رخت عزا پوشیده است

این بار دست معتمد از آستین آمد به در
آل علی را سوختند با زهر یک بار دگر

شد آسمان و هم زمین یک سرعزادار حسن
در ناله و آه و فغان گشتند مرغان چمن

از این مصیبت عالمی می سوزد امشب ، یا خدا
دلهای شیعه از غمی می سوزد امشب یا خدا

امشب علی در حیرت است از ظلم و جور اشقیا
كز این حسن تا آن حسن گردیده بر آنها روا

مهدی هم امشب ای خدا می گرید از هجر پدر
هر سو نظر می افكند می آید او را در نظر

تسلیت از ما بر شما یا مهدی صاحب زمان
آقا بیا! بلکه دمی آرام گیرد این جهان

چند رباعی - پیمان سلیمانی

 

چند رباعی

شاعر : پیمان سلیمانی

هرجا که حقیقتی ست ابهامی هست
پیش از طوفان ساحل آرامی هست
بعد از باران سیل آسا حتما
برخاستن جنگل بادامی هست!

..............................................................

لطفا گمشو! حرف نزن،فکر نکن!
حتی گاهی به خویشتن فکر نکن
هرچندشرایط خودت را داری
درهیچ شرایطی به من فکرنکن!

..............................................................

تا بوده همیشه به خودم باخته ام
آن کشتی پیر ِلنگر انداخته ام!
باید بپذیرم که خرابش بکنند
دنیایی را که در خودم ساخته ام!

..............................................................

گاهی شیشه هستم و گاهی سنگم
بی هیچ دلیل و منطقی دلتنگم!
مثل ِ سربازان پشیمان از جنگ!
با آن من ِ در مقابلم می جنگم!

..............................................................

شاید خوب است اگر که در تشویشم
روحی عاصی بدون جسم خویشم
- یک سایه چادری قدری بی ریخت!! -
من اینگونه به مرگ می اندیشم!

..............................................................

درساحل دریا به تو خواهم پیوست
درخواب پری ها به تو خواهم پیوست
این طوفان را اگر فقط صبر کنی
من امشب و فردا به تو خواهم پیوست!