زندگینامه مسعود فردمنش

"برای جستجو در اشعار مسعود فردمنش کلیک کنید"

مسعود فردمنش

زندگینامه شاعر از زبان خودش( مسعود فردمنش ): اول اسفند ماه 1328 ، در جنوب شهر تهران متولد شدم. مسلمانم ، مسلماني معتقد. مولايم علي ست و مرشدم مولاي رومي. در يك خانواده كارگري بزرگ شده و محبت هاي واقعي و نيز دردهاي اجتماع را از نزديك لمس كرده ام و با فقر اين بزرگترين گنجينه پر افتخار خزانه بشريت ، غريبه نيستم. از يك زنگ درس انشا در كلاس دهم دبيرستان ابومسلم در منطقه منيريه تهران با شنيدن شعري توسط يكي از همشاگرديهايم كه بجاي انشا از استاد پير اجازه گرفت تا براي بچه ها قرائت كند به شعر علاقمند شدم.

  اشعار مسعود فردمنش

چه حکمتی است

 

وقتی نگاه می کردم
از گل به خار رسیدم
با خود گفتم
پروردگارا
چه فلسفه یی ست
در این همسایگی
و چه حکمتی ست در این بیگانگی

پرواز با تو باید

 

پرواز با تو باید
گر پر شکسته در باد
آغاز هر کجا شد
پایان هر کجا باد
گر تابش از تو باشد
خورشید بی فروغ ست
از چشم من چنین ست
گر پوچ ، یا دروغ ست

نکته اینجاست

 

پرسید که کار تو کدام است ?
گفتم که جواب ناتمام است
اشعار نوشتنم غریزی ست
تصنیف نوشتنم مریضی ست
*
دانی چه نشسته پشت پرده
بازار مرا مریض کرده
بازار حکیم و ما مریضیم
از دست حکیم کجا گریزیم ?
از نسخه ئ بد شفا ندیدیم
هر چند دوا گران خریدیم
**
پرسید که نکته در کدام است ?
گفتم : گفتم که جواب ناتمام است
***
نکته اینجاست
که رقاصه چه پاها ی قشنگی دارد!
همگی در پی رقاصه ئ شهر می گردند
به ، چه بازار گرانی دارد!
محکش بالاتر
غزلش گویا تر
و چه شوق و طربی می آرد
****
نکته اینجاست
که رقاصه چه پاها ی قشنگی دارد!
نکته اینجاست
که گویا کمر نازک و نرمی دارد
اهل آبادی ماست
عجبا
حیرتا
در سرش ذوق فرنگی دارد
*****
نکته اینجاست
که رقاصه چه پاها ی قشنگی دارد!
ما که در سوگ فلان عشق غزل سر دادیم
خبرش را توی پس کوچه ئ شهر
نیمه ها ی دل شب
از دو تا عابر مست بشنیدیم
که ز ته مانده ئ تصنیف چنان خوش بودند
که نه گویا برگ زردی ز درخت افتاده
و نه گویا دل ما در غم دوری از خاک وطن
عاشقانه غزلی سر داده
نکته اینجاست
که رقاصه چه پاها ی قشنگی دارد!
******
و چه این جمله به فکر همگی افتاده
بچه ها را چه کنیم ?
بچه ها می خواهند
بچه ها می رقصند
بچه ها می خوانند
این طریقی ست که در خاطرشان می ماند
*******
ا ی فلانی
دو سه خطی بنویس
ساده تر
رنگی تر
در پی قافیه و واژه نباش
سوژه ئ امروزی
بگذر از دلسوزی
*******
لله هایی همه دلسوزتر از مادرشان
بی خیال از غم فردایی و از عاقبت و آخرشان

*********
من هنوز معتقدم
من هنوز معتقدم
می توان عشق به آنها آموخت
می شود در به در واژه ئ بازاری نبود
می توان تقدیم کرد
و پشیزی به پشیزی نفروخت می توان عشق به آنها آموخت

نریزه آبرویی

 

با هم بیاین دعا کنیم
خدامونو صدا کنیم
که آسمون بباره
فراوونی بیاره
ازش بخوایم برامون
سنگ تموم بذاره
*

راهها ی بسته وا شه
هیچکی غریب نباشه
صورت و شکل هیچکس
مردم فریب نباشه
**

شفا بده مریضو
خط بزنه ستیزو
رو هیچ دیوار و بومی
نخونه جغد شومی
***

خودش می دونه داره
هر کسی آرزویی
این باشه آرزومون
نریزه آبرویی
****

دعا کنیم رها شن
اونا که توی بندن
از بس نباشه نا اهل
زندونا رو ببندن
*****

سیاه و سفید یه رنگ بشه
زشتی هامون قشنگ بشه
کویرا آباد بشن
اسیرا آزاد بشن
******

خودش می دونه داره
هر کسی آرزویی
این باشه آرزومون نریزه آبرویی