زندگی نامه مسعود اصغرپور

"برای جستجو در اشعار مسعود اصغرپور کليک کنيد"

مسعود اصغرپور

دکتر مسعود اصغرپور متولد 19 مهر 1357 در استان ساری می باشد . ایشان فارغ التحصیل رشته پزشکی از دانشگاه علوم پزشکی مازندران است و در حال حاضر در استان ساری زندگی می کند . این شاعر عزیز به عنوان پزشک خانواده در شبکه بهداشت و درمان قائمشهر مشغول به کار است . شعر را از سن 12 سالگی شروع کرد و به دلایل شخصی 4 سال شعر گفتن را ترک نمود و تمامی اشعار گذشته خود را نابود کرد تا اینکه جرقه ای در زندگی او باعث شد شعر گفتن را آغاز کند .

  اشعار مسعود اصغرپور

اشعار جدید

 

در این شهر خدا خوابیده است

هیس....!
آهسته قدم بردارید
که در این شهر
خدا خوابیده است
مادربخت مرا.....صد صلوات
فلج و کور و کچل زاییده است
آسمان جای کمی از رحمت
بر سرم بارش غم باریده است
سالها زحمت گل بر ما بود
در گلاب است
هر آن کس چیده است
هر کسی خواست بیاید ببرد
این گلو را که ز غم ترکیده است
هیس....!
بگذار بخوابد خدا
تا نداند گناهم عشق است
تا نداند که دل بیمار است
تا نداند گناه از دیده است.....

 

طعم خودخواهی

هوای سرد پاییز است و من
از پنجره
در کوچه ی دلواپسی
اشک بر....
غبار پشت پای خاطرات تلخ تو
بیهوده می ریزم.....
نسیم صبح هم چون تو
به رسم بی وفایی
خاک غفلت را
به درگاه دو چشم خیس من
شاباش می ریزد.....
تمام خاطراتم در غبار رد پایت
زود می سوزد
تمام بوسه هایت را
تگرگ اشک می شوید...
درخت نارون
نامردیت را
با به رقص آوردن برگهای زردش
در عزایم
پاس می دارد...
چه نامردی...
چقدر سرما....
من از سرما
من از سردی فصل بی کسی
خود را ...
در آغوش محبت می کشم شاید
بفهمم طعم خودخواهی چه شیرین است....!

نان اگر نیست نفت هست

 

در سفره ی ما

نان اگر نیست

نفت هست ....

یک نان کپک زده

که از ما سیر است

ما شاد نشسته ایم بر سفره شام

چشمان مامان

همچو پدر دلگیر است

ماندم که چه رازی است

در سفره ی ما

هر وقت غذا کم است

مادر سیر است...

نفسی نیست به تو هدیه کنم

 

کاش می فهمیدی...!

کاش می دانستی...!

نفسی نیست به تو هدیه کنم...!

همه ی میراثم

خانه باغی است

پدرداد به من

باغ کاکتوسی که

بی نهایت زیباست

آه ...!

در باغ ما

عشق با نغمه ی کرکس

چه شور انگیز است

همدم خلوت این باغ کلاغی زیباست

واقعا بوی لجن

برکه ی خوشبختی را

چه معطر دارد

بلبل از این همه شادی

پر خود بشکست

کاش می دانستی...!

کاش می فهمیدی...!

نفسی نیست به تو هدیه کنم...!

اندر این باغ بهشت

آرزوی من تنها

فقط کبریت است....

آه تخته کلاس

 

در کلاس

تخته ی سبزوکهنه ی مکتب ما

ضجه می کرد

چو گچ بر بدنش خط می زد

ناله اش داغ مرا تازه نمود شاید گچ

دست رد بر خط آن سینه ی ممتد می زد

گفتمش ضجه ات از چیست

چنین می نالی ؟

گفت : در باغ پر ازعشق درختی بودم

بلبل اندر چمنش

طعنه به بربط می زد

آهم از زخم تبر نیست

که این... روزم گشت

آه زان کودک شوخ است

که از شاخه ی من

تیرکمان ساخت و سنگ

بر سر ملت می زد