زندگینامه فخرالدین اسعد گرگانی

"برای جستجو در اشعار ويس و رامين اثر فخرالدين اسعد گرگانی کليک کنيد"

فخرالدین اسعد گرگانی

فخرالدین اسعد گرگانی شاعر و داستانسرای ایرانی نیمه نخست سده پنجم هجری است. وی معاصر طغرل سلجوقی بود. وی با علوم دینی و حکمی آشنا و بر مذهب “اعتزال” بود. پیش کشیده شدن حدیث ویس و رامین بین او و عمید ابوالفتح مظفر نیشابوری حاکم اصفهان، موجب شد که فخرالدین آن داستان را به نظم درآورد. این داستان از زبان پهلوی به فارسی درآمده و تأثیر زبان پهلوی بر شاعر در این منظومه باعث شده که صورت اصل و کهنه بسیاری از لغات را در کتاب خویش حفظ کند و علاوه بر آن سادگی و بی‌پیرایگی نثر پهلوی شعر وی را بسیار روان و ساده و بی‌تکلف سازد. از این شاعر به جز “ویس و رامین” و چند بیت پراکنده اثر دیگری در دست نیست. وفات وی پس از سال ۴۴۶ هجری قمری و گویا در اواخر عهد طغرل اتفاق افتاده است.

  ویس و رامین

بسم الله الرحمن الرحیم


سپاس و آفرین آن پادشا را
که گیتى را پدید آورد و مارا
بدو زیباست ملک و پادشایى
که هر گز ناید از ملکش جدایى
خداى پاک و بى همتا و بى یار
هم از اندیشه دور و هم ز دیدار
نه بتواند مرو را چشم دیدن
نه اندیشه درو داند رسیدن
نه نقصانى پذیرد همچو جوهر
نه زان گردد مرو را حال دیگر
نه هست او را عرض با جوهرى یار
که جوهر پس ازو بوده ست ناچار
نشاید وصف او گفتى که چون است
که از تشبیه و از وصف او برون است
به وصفش چند گفتى هم نه زیباست
که چندى را مقادیرست و احصاست
کجا وسفش به گفتن هم نشاید
که پس پیرامنش چیزى بباید
به وصفش هم نشاید گفت کى بود
کجاهستش را مدت نپینود
و گر کى بودن اندر وصفش آید
پس او را اول و آخر بباید
نه با چیزى بپیوسته ست دیگر
که پس باشند در هستى برابر
نه هست او را نهاد و حد و مقدار
که پس باشد نهایاتش پدیدار
نه ذات او بود هر گز مکانى
نه علم ذات او باشد نهانى
زمان از وى پدید آمد به فرمان
به نزد برترین جوهر ز گیهان
بدان جایى که جنبش گشت پیدا
وز آن جنبش زمانه شد هویدا
مکان را نیز حد آمد پدیدار
میان هر دوان اجسام بسیار
نفرمایى که آراید سرایى
بدین سان جز حکیمى پادشایى
که قوت را پدید آورد بى یار
به هستى نیستى را کرد قهار
خداوندى که فرمانش روایى
چنین دارد همى در پادشایى
نخستین جوهر روحانیان کرد
که او را نزمکان ونز زمان کرد
برهنه کرد صورت شان زمادت
سراسر رهنمایان سعادت
به نور خویش ایشان را بیاراست
وزیشان کرد پیدا هر چه خود خواست
نخستین آنچه پیدا شد ملک بود
وزان پس جوحرى کرد آن فلک بود
وزیشان آمد این اجرام روشن
بسان گل میان سبز گلشن
بهین شکلیست ایشان را مدور
چنان چون بهترین لونى منور
چو صورتهاى ایشان صورتى نیست
که ایشان را نهیب و آفتى نیست
نه یکسانند هنواره به مقدار
به دیدار و به کردار و به رفتار
اگر بى اختر ستى چرخ گردان
نگشتى مختلف اوقات گیهان
نبودى این عللهاى زمانى
کزو آید نباتى زندگانى
چو این مایه نبودى رستنى را
نبودى جانور روى ز مى را
و گر بى آسمان بودى ستاره
جهان پر نور بودى هامواره
فروغ نور ظلمت را ز دودى
پس این کون و فساد ما نبودى
و گر نه کردى بودى چرخ مایل
بدین سان لختکیمیل معدل
نبودى فصلهاى سال گردان
نه تابستان رسیدى نه زمستان
بزرگا کامگارا کردگارا
که چندین قدرتش نبود مارا
چنان کس زور و قوت بى کرانست
عطابخشى و جودش همچنانست
نه گر قدرت نماید آیدش رنج
نه گر بخشش کند پالایدش گنج
چو خود قدرت نماى جاودان بود
مرو را جود و قدرت بى کران بود
به قدرت آفرید اندازه گیرى
ز دادار جهان قدرت پذیرى
هیولى خواند او را مرد دانا
به قوتها پذیرفتن توانا
چو ایزد را دهشها بى کران است
پذیرفتن مرو را همچنان است
پذیرد افرینشها ز دادار
چو از سکه پذیرد مهر دینار
مثال او به زر ماند که از زر
کند هر گونه صورت مرد زرگر
چو ازد خواست کردن این جهان را
کزو کون و فسادست این و آن را
همى دانست کاین آن گاه باشد
که ارکانش فرود ماه باشد
یکى پیوند بر باید به گوهر
منور گردد آن را در برابر
یکى را در کژى صورت به فرمان
یکى بر راستى او را نگهبان
پدید آورد آن را از هیولى
چهار ارکان بدین هر چار معنى
از آن پیوندها آمد حرارات
دگر پیوند کز وى شد برودت
رطوبت جسمها را کرد چونان
که گاه شکل بستن بد به فرمان
یبوست همچنان او را فرو داشت
بدان تقویم و آن تعدیل کاوداشت
چو گشتند این چهار ارکان مهیا
ازان گرمى بر آمد سوى بالا
و گر سردى به بالا بر گذشتى
ز جنبسهاى گردون گرم گشتى
پس آنگه چیره گشتى هر دو گرمى
برفتى سردى و ترى و نرمى
لطیف آمد ازیشان باد و آتش
ازیرا سوى بالا گشت سر کش
بگردانید مثل چرخ گردان
همه نورى گذر یابد دریشان
بدان تا نور مهر و دیگر اجرام
رسد ز انجا بدین الوان و اجسام
زمین را نیست با لطف آشنایى
که تا بر وى بماند روشنایى
و گر چونین نبودى او به گوهر
نماندى روشنایى از برابر
چو هستى یافتند این چار مادر
هوا و خاک پاک و آب و آذر
ازیشان زاد چندین گونه فرزند
ز گوهرها و از تخم برومند
هزاران گونه از هر جنس جان ور
همیشه حال گردانند یکسر
و لیکن عالم کون و تباهى
دگر گون یافت فرمان الهى
کجا در عالم مبدا و بالا
به ترتیب آنچه بد به گشت پیدا
در این عالم نه چونان بود فرمان
که اول گشت پیدا گوهر از کان
به ترتیب آنچه به بد باز پس ماند
طبیعت اعتدال از پیش مى راند
چه آن مادت کزو مردم همى خاست
خداى ما نخست آن را بپیر است
فزونیهاى آن را کرد اجسام
یکایک را دگر جنس و دگر نام
به کان اندر مرو را زرعیان است
و لیک از دیدهء مردم نهان است
نحستین جنس گوهر خاست از کان
به زیرش نوع گوهرهاى الوان
دوم جنس نبات آمد به گیهان
سیم جنس هزاران گونه حیوان
چو یزدان گوهر مردم بپالود
از آن با اعتدالى کاندر و بود
پدید آورد مردم را ز گوهر
بران هم گوهران بر کرد مهتر
غرض زیشان همه خود آدمى بود
که اورا فصلهاى مردمى بود
نبات عالم و حیوان و گوهر
سراسر آدمى را شد مسخر
چو او را پایه زیشان بر تر آمد
تمامى را جهانى دیگر آمد
بدو داده است ایزد گوهر پاک
که نز بادست و نز آبست نز خاک
یکى گوید مرو را روح قدسا
یکى گوید مرو را نفس گویا
نداند علم کلى را نهایت
برون آرد صناعت از صناعت
چو دانش جوید و دانش پسندد
بیاموزد پس آن را کار بندد
ز دوده گردد از زنگ تباهى
به چشمش خوار گردد شاه و شاهى
شود پالوده از طبع بهیمى
به دست آرد کتبهاى حکیمى
نخواهد هیچ اجسام زمین را
همیشه جوید آیات برین را
بلندى جوید آنجا نه مکانى
و لیک از قدر و عز جاودانى
چو رسد گردد از چنگال اصداد
شود آنجا که او را هست میعاد
شود ماننده آن پیشینگان را
کزیشان مایه آمد این جهان را
چنین دان کردگارت را چنین دان
بیفگن شک و دانش را یقین دان
مکن تشبیه او را در صفاتش
که از تشبیه پاکیزه ست ذاتش
بگفتم آنچه دانستم ز توحید
خداى خویش را تمجید و تحمید

گفتار اندر ستایش محمد مصطفى علیه السلام


کنون گویم ثناهاى پیمبر
که ما را سوى یزدانست رهبر
چو گمراهى ز گیتى سر بر آورد
شب بى دانشى سایه بگسترد
بیامد دیو و دام کفر بنهاد
همه گیتى بدان دام اندر افتاد
ز غمرى هر کسى چون گاو و خر بود
همه چشمى و گوشى کور و کر بود
یکى ناقوس در دست و چلیپا
یکى آتش پرست و زند و استا
یکى بت را خداى خویش کرده
یکى خورشید و مه را سجده برده
گرفته هر یکى راه نگونسار
که آن ره را به دوزخ بوده هنجار
به فصل خویش یزدان رحمت آورد
ز رحمت نور در گیتى بگسترد
بر آمد آفتاب راست گویان
خجسته رهنماى راه جویان
چراغ دین ابوالقاسم محمد
رسول خاتم و یاسین و احمد
به پاکى سید فرزند آدم
به نیکى رهنماى خلق عالم
خدا از آفرینش آفریدش
ز پاکان و گزینان بر گزیدش
نبوت را بدو داده دو برهان
یکى فرقان و دیگر تیغ بران
سخن گویان از ان خیره بماندند
هنر جویان بدین جان برفشاندند
کجا در عصر او مردم که بودند
فصاحت با شجاعت مى ننودند
بجو در شعرها گفتار ایشان
ببین در نامها کردار ایشان
سخن شان در فصاحت آبدارست
هنرشان در شجاعت بیشمارست
چنان قومى بدان کردار و گفتار
زبان شان در نثار و تیغ خونبار
چو بشنیدند فرقان از پیمبر
بدیدندش به جنگ بدر و خیبر
بدانستند کان هر دو خداییست
پذیرفتنش جان را روشناییست
سران ناکام سر بر خط نهادند
دوال از بند گیتى بر گشادند
ز چنگ دیو بد گوهر برستند
بتان مکه را در هم شکستند
به نور دین ز دوده گشت ظلمت
وز ابر حق فرو بارید رحمت
بشد کیش بت آمد دین یزدان
زمین کفر بستد تیغ ایمان
سپاس و شکر ایزد چون گزاریم
مگر جان را به شکر او سپاریم
بدین دین همایون کاو به ما داد
بدین رهبر که بهر ما فرستاد
رسول آمد رسالتها رسانید
جهانى را ز خشم او رهانید
چه بخشاینده و مشفق خداییست
چه نیکو کار و چه رحمت نماییست
که بر بیچارگى ما ببخضود
رسولى داد و راه نیک بننود
پذیرفتیم وى را به خدایى
رسولش را به صدق و رهنمایى
نه با وى دیگرى انبار گیریم
نه جز گفتار او چیزى پذیریم
به دنیى و به عقبى روى با اوست
بجز اومان ندارد هیچ کس دوست
اگر شمشیر بارد بر سر ما
جزین دینى نباید در خور ما
نگه داریم دین تا روح داریم
به یزدان روح و دین با هم سپاریم
خدایا آنچه بر ما بود کردیم
تن و جان را به فرمانت سپردیم
ز پیغمبر پذیرفتیم دینت
بیفزودیم شکر و آفرینت
و لیکن این تن ما تو سرشتى
قصاى خویش بر ما تو نوشتى
گرایدون کز تن ما گاه گاهى
پدید آید خطایى یاگناهى
مزن کردار ما را بر سر ما
مکن پاداش ما را در خور ما
که ما بیچارگان تو خداییم
همیدون ز امتان مصطفاییم
ار چه با گناه بى شماریم
به فصل و رحمت امیدواریم
ترا حوانیم و شاید گر بخوانیم
که ما ره جز به در گاهت ندانیم
کریمان مر صعیفان را نرانند
بحاصه چون به زاریشان بخوانند
کریمى تو بخوان ما را به در گاه
چو خوانیمت به زارى گاه و بیگاه
صعیفانیم شاید گر بخوانى
گنهکاریم شاید گر نرانى
ز تو نشگفت فصل و بردبارى
چنان کز ما جفا و زشتکارى
ترا احسان و رحمت بیکرانست
شفیع ما همیدون مهربانست
چو پیش رحمت آید محمد
امید ما ز فصلت کى شود رد

گفتار اندر ستایش سلطان ابوطالب  طغرلبك


سه طاعت واجب آمد بر خردمند
که آن هر سه به هم دارند پیوند
از یشانست دل را شاد کامى
وزیشانست جان را نیک نامى
دل از فرمان این هر سه مگردان
اگر شواهى که یابى هر دو گیهان
بدین گیتى ستوده زندگانى
بدان گیتى نهشت جاودانى
یکى فرمان دادار جهانست
که جان را زو نجات جاودانست
دوم فرمان پیغمبر محمد
که آن را کافى بى دین کند رد
سیم فرمان سلطان جهاندار
به ملک اندر بهاى دین دادار
ابوطالب شهنشاه معظم
خداوند خداوندان عالم
ملک طغرلبک آن خورشید همت
به هر کس زو رسیده عز و نعمت
ظفر وى را دلیل و جود گنجور
وفا وى را امین و عقل دستور
مر آن را کاوست هم نام محمد
چو او منصور شد چون او مؤید
پدید آمد ز مشرق همچو خورشید
به دولت شاه شاهان شد چو جمشید
به هندى تیغ بسته هند و خاور
به تر کى جنگ جویان روم و بربر
میان بسته ست بر ملک گشادن
جهان گیرد همى از دست دادن
چه خوانى قصهء ساسانیان را
همیدون دفتر سامانیان را
بخوان اخبار سلطان را یکى بار
که گردد آن همه بر چشم تو خوار
بیابى اندرو چنان که خواهى
شگفتیهاى پیروزى و شاهى
نوادرها و دولتهاى دوران
عجایبها و قدرتهاى یزدان
بخوان اخبار او را تا بدانى
که کس ملکت نیابد رایگانى
زمین ماورالنهر و خراسان
سراسر شاه را بوده ست میدان
نبردى کرده بر هر جایگاهى
برو بشکسته سالارى و شاهى
چو از توران سوى ایران سفر کرد
چو کیخسرو به جیحون بر گذر کرد
ستورش بود کشتى بخت رهبر
خدایش بود پشت و چرخ یاور
نگر تا چون یقین دلش بد پک
که بر رودى چنان بگذشت بى باک
چو نشکوهید او را دل ز جیحون
چرا بشکوهد از حال دگر گون
نه از گرما شکوهد نه ز سرما
نه از ریگ و کویر و کوه و دریا
بیابانهاى خوارزم و خراسان
به چشمش همچنان آید که بستان
همیدون شخ هاى کوه قارن
به چشمش همچنان آید که گلشن
نه چون شاهان دیگر جام جویست
که از رنج آن نام جویست
همى تا آب جیحون راز پس ماند
دو صد جیحون ز خون دشمنان راند
یکى طوفان ز شیمشرش بر آمد
کزو روز همه شاهان سر آمد
بدان گیتى روان شاه مسعود
خجل بود از روان شاه محنود
کجا او سرزنش کردى فراوان
که بسپردى به نادانى خراسان
کنون از بس روان شهریاران که
که با باد روان گشتند یاران
همه از دست او شمشیر خوردند
همه شاهى و ملک او را سپردند
روان او برست از شرمسارى
که بسیارند همچون او به زارى
به نزدیک پدر گشته ست معذور
که بهتر زو بسى شه دید مقهور
کدامین شاه در مشرق گه رزم
توانستى زدن با شاه خوارزم
شناسد هر که در ایام ما بود
که کار شه ملک چون برسما بود
سوار ترک بودش صد هزارى
که بس بد با سپاهى زان سوارى
ز بس کاو تاختن برد و شبیخون
شکوهش بود ز آن رستم افزون
خداوند جهان سلطان اعظم
به تدبیر صواب و راى محکم
چنان لشکر بدرد روز کینه
که سندان گران مر آبگینه
هم از سلطان هزیمت شد به خوارى
هم اندر راه کشته شد به زارى
بد اندیشان سلطان آنچه بودند
همین روز و همین حال آند
هر آن کهتر که با مهتر ستیزد
چنان افتد که هرگز برنخیزد
تنش گردد شقاوت را فسانه
روانش تیر خذلان را نشانه
و لیکن گر ورا دشمن نبودى
پس این چندین هنر با که ننودى
اگر ظلمت ننودى سایه گستر
نبودى قدر خورشید منور
همیدون شاه گیتى قدر والاش
پدید آورد مردم را به اعداش
چو صافى کرد خوارزم خراسان
فرود آمد به طبرستان و گرگان
زمینى نیست در عالم سراسر
ازو پژموده تر از وى عجبتر
سه گونه جاى باشد صعب و دشوار
یکى دریا دگر آجام و کهسار
سراسر کوه او قلعه همانا
چو خندق گشته در دامانش دریا
نداند زیرک آن را وصف کردن
نداند دیو در وى راه بردن
درو مردان جنگى گیل و دیلم
دلیران و هنرجویان عالم
هنرشان غارتست و جنگ پیشه
بیامخته دران دریا و بیشه
چو رایتهاى سلطان را بدیدند
چو دیو از نام یزدان در رمیدند
از آن دریا که آنجا هست افزون
ازیشان ریخت سلطان جهان خون
کنون یابند آنجا بر درختان
به جاى میوه مغز شوربختان
چو صافى گشت شهر و آن ولایت
از انجا سوى رى آورد رایت
به هر جایى سپهداران فرستاد
که یک یک مختصر با تو کنم یاد
سپهدارى به مکران رفت و گرگان
یکى دیگر به موصل رفت و خوزان
یکى دیگر به کرمان رفت و شیراز
یکى دیگر به ششتر رفت و اهواز
یکى دیگر به اران رفت و ارمن
فگند اندر دیار روم شیون
سپهداران او پیروز گشتند
بد اندیشان او بدروز گشتند
رسول آمد بدو از ارسلان خان
به نامه جست ازو پیوند و پیمان
فرستادش به هدیه مال بسیار
پذیرفتش خراج ملک تاتار
جهان سالار با وى کرد پیوند
که دید او را به شاهى بس خردمند
وزان پس مرد مال آمد ز قیسر
چنان کاید ز کهتر سوى مهتر
خراج روم ده ساله فرستاد
اسیران را ز بندش کرد آزاد
به عنوریه با قصرش برابر
مناره کرد و مسجد کرد و منبر
نوشته نام سلطان بر مناره
شده زو دین اسلام آشکاره
ز شاه شام نیز آمد رسولى
ننوده عهد را بهتر قبولى
فرستاده به هدیه مال بسیار
وزآن جمله یکى یاقوت شهوار
یکى یاقوت رمانى بشکوه
بزرگ و گرد و ناهنوار چون کوه
ز رخشانى چو خورشید سما بود
خراج شام یک سالش بها بود
ابا خوبى و با نغزى و رنگش
بر آمد سى و شش مثقال سنگش
ازان پس آمدش منضور و خلعت
لواى پادشاهى از خلیفت
بپوشید آن لوا را در صفاهان
بدانش تهنیت کردند شاهان
به یک رویه ز چین تا مصر و بربر
شدند او را ملوک دهر چاکر
میان دجله و جیهون جهانیست
ولیکن شاه را چون بوستانیست
رهى گشتند او را زور دستان
ز دل کردند بیرون مکور دستان
همى گردد در این شاهانه بستان
به کام خویش با درگه پرستان
هزاران آفتاب اندر کنارش
هزاران اژدها اندر حصارش
گهى دارد نشست اندر خراسان
گهى در اصفهان و گه به گرگان
از اطراف ولایت هر زمانى
به فتهى آورندش مژدگانى
ز بانگ طبل و بوق مژده خواهان
نخفتم هفت مه اندر صفاهان
به ماهى در نباشد روزگارى
کز اقلیمى نیارندش نثارى
جهان او راست مى دارد شادى
که و مه را همى بخشد به رادى
مرادش زین جهان جز مردمى نه
ز یزدان ترسد و از آدمى نه
بر اطراف جهان شاهان نامى
ازو جویند جاه و نیک نامى
ازیشان هر کرا او به نوازد
ز بخت خویش آن کس بیش نازد
به درگاه آنکه او را کهترانند
مه از خانان و بیش از قیصرانند
کجا از خان و قیصر سال تا سال
همى آید پیاپى گونه گون مال
کرا دیدى تو از شاهان کضور
بدین نام و بدین جاه و بدین فر
کدامین پادشه را بود چندین
ز مصر و شام و موصل تا در چین
کدامین پادشه را این هنر بود
که نزرنج و نه از مرگش حذر بود
سزد گر جان او چندان بماند
که افزونتر ز جویدان بماند
هزاران آفرین بر جان او باد
مدار چرخ بر فرمان او باد
ستاره رهنماى کام او باد
زمانه نیک خواه نام او باد
شهنشاهى و نامش جاودان باد
تنش آسوده و دل شادمان باد
کجا رزمش بود پیروزگر باد
کجا بزمش بود با جاه و فرباد
به هر کامى نشاط او را قرین باد
به هر کارى خدا او را معین باد

گفتار اندر ستایش خواجه ابو نصر منصور بن مهمد


چو ایزد بنده اى را یار باشد
دو چشم دولتش بیدار باشد
ز پیروزى به دست آرد همه کام
ز به روزى به چنگ آرد همه نام
کجا چیزى بود زیبا و شهوار
کجا مردى بود شایستهء کار
دهد یزدان بدان بنده سراسر
که او باشد بدان هنواره در خور
بدین گونه که داد اکنون به سلطان
گزین از هرچه تو دانى به گیهان
همه مردان در گاهش چنانند
که با ایشان دگر مردان زنانند
ولیکن هست ازیشان نامدارى
دلیرى کاردانى هوشیارى
حکیمى زیر کى مرد آزمایى
کریمى نیکخویى نیک رایى
سخنگویى سخندانى ظریفى
هنرمندى هنرجویى لطیفى
کجا در گاه سلطان را عمیدست
به هر کارى و هر حالى حمیدست
به پیروزى و بهروزى مؤیّد
ابونصراست و منصور و محمد
خداوندى که از نیکى جهانیست
دُرو راى بلندش آسمانیست
ازین گیتى سوى دانش گراید
ز دانش یافتن رامش فزاید
همیشه نام نیکو دوست دارد
ابى حقى که باشد حق گزارد
کم آزار است و بر مردرم فروتن
مرو را الجرم کس نیست دشمن
چرا دشمن بود آنرا که جانس
همى بخشاید از خواهندگانش
خرد را پیش خود دستور دارد
دل از هر ناپسندى دور دارد
هر آوازى بداند چون سلیمان
هزاران دیو را دارد به فرمان
به رادى هست از حاتم فزونتر
به مردى بهترست از رستم زر
چنان گوید زبان هفت کضور
که گویى زان زمینش بود گوهر
طرازى ظنّ برد کاو از طرازست
حجازى نیز گوید از حجازست
چو نثر هر زبانش خوشتر آید
به نظم آن زبان معجز نماید
درى و تازى و ترکى بگوید
به الفاظى که زنگ از دل بضوید
دو شمشیرست ز الماس و بیانش
یکى در دست و دیگر در دهانش
یکى گاه هنر خارا گذارإد
یکى گاه سخن دانش نگارد
بسا گُردا کزان گشته ست پیچان
بسا جانا کزین گشته ست بى جان
که و مه لشکر سلطان عالم
به جان وى خورند سوگند محکم
چو با کهتر ز خود، سازد پدروار
چو با مهتر، همى سازد پسروار
بدو با همسران مثل برادر
نباشد زادمردى زین فزونتر
زهر فن گرد او جمع حکیمان
خطیبان و دبیران و ادیبان
ز هر شهرى بدو گرد آمدستند
به بحر جود او غرقه شدستند
اگر او نیستى ما را خریدار
نبودى شاعرى را هیچ مقدار
و گر چه شاعرى باشد نه دانا
بسى احسنت و زه گوید به عمدا
یکى از بهر آن تا کاو شود شاد
دگر تا بیشتر باید عطا داد
ز مشرق تا به مغرب کار گیهان
به زیر امر و کردست سلطان
بروبر نیست چندان رنج از این کار
که از یک جام مى بر دست میخوار
بزرگا جود دادار جهان بین
که بخشد مردمى راا فصل چندین
الا تا در جهان کون و فسادست
وزیشان خاک مبادا و معادست
بقا باد این کریم نیکخو را
بر افزون باد جاه و دولت او را
همیشه بخت او پیروز گرباد
به پیروزى و نیکى نامور باد
متابع باد او را ملک گیهان
موافق باد وى را فرّ یزدان