با که - مسلم آهنگری
با که ؟
شاعر : مسلم آهنگری
با که باید سخن آغاز کنم ، با که بگو
شعر را با چه سر آغاز کنم ، با که بگو
یک دهاتی چه بگوید که نرنجد دل شهر
دست در دست که پرواز کنم با که بگو
با که ؟
شاعر : مسلم آهنگری
با که باید سخن آغاز کنم ، با که بگو
شعر را با چه سر آغاز کنم ، با که بگو
یک دهاتی چه بگوید که نرنجد دل شهر
دست در دست که پرواز کنم با که بگو
می ترسی
شاعر : مسلم آهنگری
ترک این مزرعه باید.
نکند می ترسی؟
بیش از این صبر نشاید.
نکند می ترسی؟
گوسفندان همه ، پاییز شبیهی دارند
عید قربان که بیاید.
نکند می ترسی؟
مثل رمان که به آخر برسی می فهمی
زندگی دیر نپاید.
نکند می ترسی؟
به همین سادگی ، اما بپذیریم که هست
نفسی رفت و نیاید.
نکند می ترسی؟
گرد بادیست که هنگام وزیدن با خود
می برد آنچه نباید.
نکند می ترسی؟
خاطرت هست که گفتم به صبوری ، لیلا
عشق را حوصله باید.
نکند می ترسی؟
چندی بگو
شاعر : مسلم آهنگری
چندی بگو ، چندی بگو ، تا استخوانم بشکند
نا گفتنی ها ، گفتنی ، تا پود جانم بشکند
این مُلک بی حاصل ببین ، سر شار از خار م کند
شخمی بزن ، چیزی بکار ، تا سازمانم بشکند
تفتیده در چنگال من ، آن سیب رنگین فام روی
از نو بچین سیبی دگر ، تا آرمانم بشکند
خورشید جانان در خطر ، مهتاب سانان بی اثر
بشکن بت سیاره را ، تا آسمانم بشکند
زین کفرهای نو شده ، زان جنگ های هو شده
بر کش تبر بر کعبه ام ، لات از نهانم بشکند
زنگی منم ، رنگی منم ، مست از هر آهنگی منم
با ذوالفقاری حمله کن ، تیر و کمانم بشکند
با پرچم تو حید اگر ، اینگونه آدم می کشند
طیرا" ابابیلی فرست ، تا این جهانم بشکند
که ای
شاعر : مسلم آهنگری
تو آن یادی که در من ، از فراموشی ، فراموشی
تو در آغوش من ، هم صحبت ایام خاموشی
خمی ، خمخانه ای ، انگور ناب شهر شیرازی
چه ای ، یا از که ای ، اینگونه در من در تب و جوشی
تو والا دخت مهسا گون ، زیبا روی ترسایی
که عقل از ما ربودی و نمانده ، اندکی هوشی
صنو بر ، یاس ، هدهد ، یا غزال پای در کوهی
تسلایی ، تمنایی ، بتی ، انگور میخوشی
هلا ، ای هرچه در باور نگنجد ، یا نمی شاید
خوشا بر من ، هم اینک ، لذت ناب هم آغوشی
سایه سیب
شاعر : مسلم آهنگری
عاشقان را هوس سایه ی تبریزی نیست
میوه چینی و صفا زیر درخت سیب است
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود