زندگینامه باقر رمزی

"برای جستجو در اشعار باقر رمزی کلیک کنید"

باقر رمزی

باقر رمزی متخلص به باصر در سال 1345 در مشهد بدنیا آمد و در دوران راهنمایی بخاطر عدم آگاهی خانواده اش ، از تحصیل دست کشید و در یکی از چاپخانه های مشهد مشغول بکار شد. وی در سال 1364 عازم خدمت سربازی شد و در مناطق جنگی سومار به مواد مخدر آلوده شد. بعد از عملیات مرصاد در سال 1367 با اعتیاد کامل از خدمت ترخیص شد و به کار قبلی برگشت و در سال 1373 با همان اعتیادی که داشت تشکیل خانواده داد و در سال 1376 صاحب فرزندی به نام بابک شد. در سال 1379 بخاطر اعتیاد متارکه نمود و همسرش بابک را با خود برد. باصر همراه با کریستال دوران کوچه گردی و کارتن خوابی را آغاز کرد و چند سالی در پارکها و خیابانها ، سرگردان با برگها می زیست تا سال 1383 آن وضع ادامه داشت. در پاییز 83 وارد درمان شد و 19 سال اعتیاد را به کناری نهاد و پاکی را تجربه کرد. وی در سال 1385 با زهرا که او نیز آلوده مواد بود و باصر برای ترک وی اقدام نموده بود ازدواج کرد و در سال 1386 صاحب پسری به نام عارف شد. در سال 89 با ورود مادر زهرا به زندگی آنها ، زهرا بعد از چهار سال پاکی مطلق ، به مواد برگشت کرد و بعد از چند روز از مصرف مواد از دنیا رفت. باصر این بار با عارف تنهایی را سپری نمود تا سال 1390 که مجددا اقدام به ازدواج نمود. وی در سال 1391 اولین کتاب خود را با عنوان « به جهنم سرد خوش آمدید » را به چاپ رساند که بیش از هزار بیت غزل و قصیده و مثنوی را در آن جای داد و کتاب دیگر وی به نام « صد غزل از کوچه دیوانه ها » را که در دست جاپ است را به تحریر در آورد. وی اکنون با همسرش ، عارف و فرهاد که در تاریخ 92/7/3 خداوند به وی عطا کرده است و اکنون زندگی خوبی دارد و تاکنون از بابک خبری نیست. اشعار قرار گرفته در این وبلاگ حاوی اشعار کامل کتاب "به جهنم سرد خوش آمدید" و " صد غزل از کوچه دیوانه ها " می باشد که حاوی غزل ، قصیده ، مثنوی ، دوبیتی و تک بیتی می باشد.

  اشعار باقر رمزی

فصل یخی

با سيه جامه شبي در محراب

آيه صبر خدا را خواندم

آرزو ميكردم :

كه در اين فصل يخي

گرمي دست كسي را يابم

آرزو ميكردم :

كه به تنگي نفسهاي عميق
نفسي در يابم

اشك و محراب و من و تنهائي

به ميان شبحي از رويا

سادگي هاي پدر را ديدم
كه ز اندوه من اندوه گرفت
جامه اي گريه انبوه گرفت

به كدامين ظفر اميد برم
كه مرا در شب معراج دعا
نظري اندازد ؟

اشعار جدید

 

حاش لله

ای که در دامم نهادی دانه ای از خال خویش
من رخی بودم که روزی بسستی برخلخال خویش

دختر ترسائی و در انجمن هستی چنین
شیخ صنعان را تو بردی عاقبت دنبال خویش

گفتمت هرگز میالایی تو دامن را به عیب
گفتی آخر میروم من در پی امثال خویش

نرگسی ، آلاله ای ، شمسی چرا چون میکنی ؟
حاش لله ار بگوئی ذره ای ز احوال خویش

چون زنم لاف محبت زآتش هجران دوست
من جان چون الف را کرده ام چون دال خویش

جان من در سنگ بودن ها مزن لاف عقیق
سنگ خارایم ندیدی در فروشم ناله جنجال خویش ؟

 

پیمانی نیست

در غیاب تو کنون رخصت دیداری نیست
علم اعجاز تو در مکتب انسانی نیست

کوچه را پر کنم از غنچه که در حسرت شمع
در شبستان ازل روزن ایمانی نیست

این همه ام خبائث که در این بزم شب اند
غیر مطروده ی وی حاجت شیطانی نیست

ساقیا در قدحم نوبر حلوائی هست
تو منوش از لب پیمانه که پیمانی نیست

هر چه در شهر فرنگ ات گذرم می افتاد
یادم از شهر خود افتاده که سامانی نیست

در فراق تو زدم کوس انالحق که یقین
در فراق تو چنین فرقت ارزانی نیست

« باصرا » در صدف آور که در این بحر دروغ
آب هر دیده بجز قطره ی عرفانی نیست

 

باغ طراوت

تو كه در دشت فلان كوه سبد مي سازي
تكيه بر بيد بلنداي جواني زده اي
ياد ايامي كه در بستر كوه
با صدايت غزلي مي خواندي ؟
شعر ليلا ها را ؟
شعر مجنونها را ؟
تو به يادت داري ، تو به يادت داري ؟
روزگاري كه جوان تر بوديم ؟
پا به پاي رمه از دشت بزرگ ؟
پر از لاله سرخ ؟
مي گذشتيم به صد شوق و اميد ؟
اي فلاني تو به يادت داري ؟
آن غزالي كه غزل وار در آن مي رقصيد ؟
سمن كوچه بالا را چه ؟
لنگ لنگان پي باغ پر انگور درشت ؟
تا سحر مي چرخيد ؟
كد خداي ده بالا را چه ؟
كه سحر گلها را
از دل باغ طراوت مي چيد ؟
و به هر غنچه گلي را به تبسم مي داد ؟
حيف كز باد خزان سبدي بيش نماند
از گل سوسن و ياس اثري هيچ نماند
كه مرا ياد قديم اندازد
ياد آن روز به خير ، ياد آن روز به خير

 

دستان غزل

گر زمانی رسد این پنجه به ایوان غزل
می سرایم ز رخش از دل دیوان غزل

حال دل را غزل از دیدۀ دل می داند
زین سبب بوده که دل گشته ز مستان غزل

در شگفتم که به هر شعر و غزل نامت هست
ای دریغا که نشد حاصل دل جان غزل

گر روی سوی سحر این دل تنها چه کند ؟
بی گمان در سفر افتم پی جانان غزل

شب به بالین من خسته چرا می آیی ؟
برو ای بی خبر از دردی پیمان غزل

شاید از یمن دعا بار دگر باز آیی
تا که پیمانه شوی بر سر دستان غزل

کاش از واژه باصر نروی هیچ زمان
ای خوش آن دل که شود سفرۀ ایمان غزل

بام ملکوت

برگها خشكيدند

سايه ها كوچيدند

در صف گل خبري پيدا نيست

به اميد گل نرگس در دشت
چوپانان پي خار آوردند
رمه ها را در عصر
پنج عصر است و غروب است و عميق
همه در دشت زوال
با دو صد فكر و خيال
كه غم طائفه كي سر آيد ؟
آفتاب سحري در دل شام
بردل غمزده كي بر آيد ؟
همه در نيمه شب
پشت بام ملكوت
دست در دست چمن
به دعا آمده اند
آه از روز وصال
روي هر گل شبنم
پاي سرو دل كوه
سايه ساري داشتيم

دلي از شادي و شور
بيقراري داشتيم

شب دعا

روزي از چشمه خورشيد تو بر ميگردي

مي رسي بر سر بالين طبيب

ميگذاري تو به دستان حبيب

برگ سبزي كه تو از شاخه مو

كردي از باغ شفاخانه درو

و به تكرار بگوئي به طبيب

كين همان وعده ادعيه توست

كه فلان شب به زبان مي راندي

اي حبيبي كه در انگشت دوائي داري

به من غمزده از او بچشان

شايد از يمن دعاي سحري

ورقم بر گردد
غم دل سر گردد .