زندگی نامه خسرو گلسرخی

"برای جستجو در اشعار خسرو گلسرخی کليک کنيد"

خسرو گلسرخی

عبدالحسین معروف به خسرو گلسرخی متولد دوم بهمن ۱۳۲۲ شمسی در شهر رشت است. پدربزرگ مادری‌اش علامه شیخ وحید خورگامی، یک روحانی مبارز و از همرزمان میرزا کوچک خان جنگلی بود. خسرو پدرش را در دو سالگی از دست داد و به همین دلیل مادرش سرپرستی او و برادرش فرهاد را به علامه وحید سپرد. زندگی و تحصیل در کنار یک روحانی آزادیخواه که از بازماندگان نهضت جنگل بود، خسرو را با عدالتخواهی و آزادیخواهی آشنا کرد. خسرو پس از فوت پدربزرگ در سال ۱۳۴۱ شمسی همراه مادر و برادر به تهران آمد. روزها کار می‌کرد و شبها درس می‌خواند و در کنار آن به شعر که مهمترین مشغله ذهنی‌اش بود می‌پرداخت. از سال ۱۳۴۴ نقدهای ادبی خسرو گلسرخی در نشریات مختلف آن زمان مانند کیهان ، اطلاعات ، فردوسی و ... چاپ می‌شد. خسرو زبان فرانسه را از دایی‌اش آموخت و چند ترجمه از زبان فرانسه به فارسی انجام داد. در سال ۱۳۴۸ با عاطفه گرگین - شاعر و مترجم - ازدواج کرد و حاصل این زندگی «دامون» است که اینک مردی است دانش آموخته جامعه‌شناسی از دانشگاه پاریس. خسرو گلسرخی به جرم نوشتن مقالات روشنگرانه و شعرهایش با پرونده‌سازی ساواک در جریان دستگیری جمعی از هنرمندان و روشنفکران در سال ۱۳۵۲ دستگیر، در دادگاه نظامی محاکمه و در سحرگاه ۲۹ بهمن ۱۳۵۲ اعدام شد.

  اشعار خسرو گلسرخی

تا آفتابی دیگر ...


رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سِهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم کرد ...
*
خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ِ ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت .
گوش ها را باز خواهم کرد ...
*
آفتاب دیگری در آسمان ِ لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد ...

مرد خاکی


مردی درون میکده آمد
گفت : کشمکش ِ پنجاه و پنج .
از پشت پیشخوان
            مردی به قامتِ یک خرس
دستی به زیر برد
           تق -
  چوب پنبه را کشید
و بی خیال گفت : مزه ... ؟
مرد گفت : خاک ...
          "دستی به ته کفش خویش زد ."
الکل درون کبودی لیوان ، ترانه خواند .
*
وقتی شمایل بطری
              از سوزش عجیب نگهداری
و بوی تند رها شد
آن مرد بی قرار ،
دست خاکی خود در دهان گذاشت .
ناگاه از تعجب این کار
سی و هشت چشم ِ نیمه خمار بسته ،
                             باز شد
و شگفتی و تحسین ِ خویش را
  مثل ستون خط و خالی سیگار
  در چین ِ چهره ی آن مرد ِ گرم
               خالی کرد ...
*
ناگاه
مردی صدای بَمَش را
بر گوش پیشخوان آویخت :
- میهمان ِ من ، بفرمایید ...
چند لحظه سکوت ، بعد
صدای پر هیبت مردی دگر
فضای دود ِ کافه را شکافت :
- من شرط را باختم به رفیقم
میهمان من ، بفرمایید ...
       حساب شد .
*
در اوج ِ اضطراب میکده ،
آن مرد خاکی ِ ساکت ،
پولی مچاله شده
  بر چشم ِ پیشخوان گذاشت
و در دو لنگه ی در ، ناپدید شد ...

خواب یلدا ...


شب که می آید و می کوبد پشت ِ در را ،
به خودم می گویم :
          من همین فردا
        کاری خواهم کرد
      کاری کارستان ...
و به انبار کتان ِ فقر کبریتی خواهم زد ،
تا همه نارفیقان ِ من و تو بگویند :
"فلانی سایه ش سنگینه
پولش از پارو بالا میره ..."
و در آن لحظه من مرد ِ پیروزی خواهم بود
و همه مردم ،‌ با فداکاری ِ یک بوتیمار ،
کار و نان خود را در دریا می ریزند
تا که جشن شفق ِ سرخ ِ گستاخ مرا
با زُلال خون ِ صادقشان
بر فراز  ِ شهر آذین بندند
و به دور  ِ نامم مشعل ها بیفروزند
و بگویند :
        "خسرو" از خود ِ ماست
       پیروزی او در بستِ بهروزی ِ ماست ...
و در این هنگام است
و در این هنگام است
که به مادر خواهم گفت :
  غیر از آن یخچال و مبل و ماشین
  چه نشستی دل ِ غافل ، مادر
  خوشبختی ، خوشحالی این است
  که من و تو
  میان قلبِ پر مهر  ِ مردم باشیم
  و به دنیا نوری دیگر بخشیم ...
شب که می آید و می کوبد
       پشت در را
به خودم می گویم
من همین فردا
به شب سنگین و مزمن
که به روی پلک همسفرم خوابیده ست
از پشت خنجر خواهم زد
و درون زخمش
صدها بمب خواهم ریخت
تا اگر خواست بیازارد پلکِ او را
منفجر گردد ، نابود شود ...
*
من همین فردا
به رفیقانم که همه از عریانی می گریند
خواهم گفت :
- گریه کار  ِ ابر است
من وتو با انگشتی چون شمشیر ،
من و تو با حرفی چون باروت
         به عریانی پایان بخشیم
و بگوییم به دنیا ، به فریاد ِ بلند
عاقبت دیدید ما ، ما صاحبِ خورشید شدیم ...
و در این هنگام است
و در این هنگام است
که همان بوسه ی تو خواهم بود
کَز سر مهر به خورشید دهی ...
*
و منم شاد از این پیروزی
به "حمیده" روسری خواهم داد
تا که از باد ِ جدایی نَهَراسد
            و نگوید چه هوای سردی است
            حیف شد مویم کوتاه کردم ...
*
شب که می آید و می کوبد پشتِ در را
به خودم می گویم
اگر از خواب شبِ یلدا ما برخیزیم
اگر از خواب بلند یلدا ، برخیزیم
ما همین فردا
          کاری خواهیم کرد
          کاری کارستان ...

زخم سیاه


که ایستاده به درگاه ...؟
آن شال سبز را ز ِ شانه ی خود بردار
*
بر گونه های تو آیا شیارها
                        زخم سیاه زمستان است ... ؟
در ریزش مداوم این برف
        هرگز ندیدمت
زخم سیاه گونه ی تو
    از چیست ؟
*
آن شال سبز را ز شانه ی خود بردار ،
در چشم من ،
همیشه زمستان است ...