زندگینامه بهاره خدابنده

"برای جستجو در اشعار بهاره خدابنده کلیک کنید"

بهاره خدابنده

زندگینامه از زبان شاعر :
بهاره خدابنده اسمو فامیلم و اینکه متولد ششم تیر ماه سال هفتادم و حدودا شش سالی هست به طور جدی کار شعر و ترانه میکنم.
دانشجوی رشته فیزیک هستم و متولد تهران.
کتابمم در شرف انتشار هست.

 اشعار بهاره خدابنده

چرخ کبود

ساعتت را نگاه کن امشب

پای هر عقربه ای بی خوابم

سر ِ هر ثانیه تنگ است دلم

آه من بی تابم

دُم ِ هر عقربه ای نیشی تلخ

میخورد تااااب

هر ثانیه این...

پاندول ِ دلتنگی

لمس کن ذهن ِ مرا

با تنم میجنگی؟

با خودم میرقصم

رقص تا سقف ِجنون

رقص چون ساحر ِ افیون زده ای

با هزاران افسون

لکه ای هفتاد رنگ از یادت

روی بوم ِ قلبم میپاشم

روی عریانی اندام ِ در و دیوارِِ

شهوت انگیز ِ اتاقم

به تنم میپاشم

ناگهان می ایستد

نبض ِ شاعر صفتم

بی آهنگ

خاطراتت دارد دور ِ سرم میچرخد

چرخ

چرخ

چرخ ِ کبود

یکی بود و یکی بود

من امشب

سر ِ یک ساعت شرعی

تا وقت سحر

پا به دنیای تو خواهم گذاشت

مادرم جیغ کشید

قبل از آمدنم

شمع هایم فوت شد

(من یه دنیا غم و اندوه روحامله ام

سقط کن دنیامو)

مرگ

مرگ

مرگ ِ کبود

یکی بود و یکی بود

ساعتت را نگاه کن جانم

وقت دلتنگی تو نیست هنوز؟

به خدا سپردمت

برو عشقم به خدا سپردمت
هرچقد سختم نباشه رفتنت
من که آسون از تو دل نمیکنم
خودمو فقط دارم گول میزنم

چشای خیس و غریبمو ببین
با خودم میگم هنوز دوسم داری
یه چیزی ته ِ دلم خالی میشه
میدونم که پای رفتن نداری

ولی باز نگام ازت سُر میخوره
با یه بیرحمی خاص میگم برو
میدونم ته ِ دلت میخوای بگی
نمیخوام بدم به هیچکسی تو رو

اما چاره ای بجز جدایی نیس
بیخودی قاصدکارو پَر ندیم
موندن اینجا واسه هردومون بده
به همه عشقمونو خبر ندیم

برو عشقم به خدا سپردمت
برو که محاله اینجا بمونم
برو اما آخر ِ قصه رو من
توی چشم ِ هر دوتامون میخونم

یه روز آخر تو کتابا میخونی
قصه ِ مرگ ِ منو توی صدات
اگه آخرش سکوته حرف ِ من
واسه این بوده بمونم تو نگات

برو عشقم به خدا سپردمت
هرچقد سختم نباشه رفتنت
من که آسون از تو دل نمیکَنم
خودمو فقط میخوام گول بزنم

برو عشقم به خدا سپردمت
این خدافظی رو من دوس ندارم
تو برو پشت ِ سرت درو نبند
من میرم یه کاسه ی آب بیارم

جسد خاطراتم

دست های آخرین ترانه ام را

لابلای احساست جا گذاشته ام

دیگر

انگشتان ِ قلمم را پیدا نمیکنم

دریای من!

دیر زمانیست روی ساحل ِ خاطراتت

با پاهای ِ اشک

ردی از جنس ِ مرگ به جا میگذارم

دریای من!

سال هاست که مرده ام

جسد ِ خاطراتم را به کدامین ساحل ِ فراموشی می آوری؟

سنگ قبر آرزو

باید فراموشت کنم
باید فراموشم کنی
باید بشم پروانه و
با شمع خاموشم کنی

شاید بسوزیم امشبو
از روز روشن تر بشیم
شاید بمیریم بی همو
با هم خاکستر بشیم

ای نطفه ی تبدار ِ عشق
ما عاشق ِ عاشق شدیم
کو تا تماشامون کنی
ما بالغ ِ بالغ شدیم

کو چشم ِ بیداری ِ مرگ
ما زنده ایم با عشق ِ هم
باید بمیره خواب ِ ما
باید بریم از یاد ِ غم

ما انتخاب ِ هم شدیم
با حکم عشق انکار ِ دین
آدم هوادارش نبود
حوا که اومد رو زمین

حقش نبود قلبای ما
سهم ِ جدایی شه ولی
ما درس ِ حسرت میخونیم
پشت ِ یه میزو صندلی

شاگرد ِ این دنیا شدیم
استاد جبر ِ سرنوشت
باید فراموشم کنی
اینجا کلاسه نه بهشت

باید فراموشت کنم
من زنترم از هر زنی
تا قبل ِ مردن مرد ِ من
باید ازم دل بکنی