خضر تشنه کام - وحید قاسمی

خضر تشنه کام
شاعر : وحید قاسمی
برنیزه روی پای خودت ایستاده ای
مردی شدی، برای خودت ایستاده ای
مثل بزرگهای قبیله چه با غرور!
بر پای ادعای خودت ایستاده ای
شانه به شانه ی همه سرهای قافله
همراه مقتدای خودت ایستاده ای
تو پا به پای اکبر و عباس بر سنان
تنها به اتکای خودت ایستاده ای
ذبح عظیم، بت شکن، پیر کربلا
در وادی منای خودت ایستاده ای
ای خضرتشنه کام، دراین گوشه ی کویر
بر چشمه ی بقای خودت ایستاده ای
ما بین ناقه های من و عمه زینبت
در مروه و صفای خودت ایستاده ای
رأست چگونه بر سر نی بند می شود!؟
بی شک تو با دعای خودت ایستاده ای
در آسمان ابری سنگ و کلوخ شهر
با سعی بالهای خودت ایستاده ای
پیش سپاه ابرهه ی عابران شام
مانند کعبه جای خودت ایستاده ای
من را دعا کن از سر نی، کودک رباب
در محضر خدای خودت ایستاده ای
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۲ ساعت 13:0 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود