آن زمان كز عطش ظهر زمین
بانگ خاموش به افلاك كشد
 روی بارویی كهنه به شتاب
سوسماری تن بر خاك كشد
از لهیب نفس تابستان
 دشت تف كرده و تب خیز و گران
 سگی آواره دود بر لب جوی
له له از تشنگی آرد به زبان
سایه ای تنها در راه كویر
 شیفته جلوه خاموش سراب
 پیش رو موج نمكزار سپید
 پشت سر دوزخ خورشید مذاب
پای پر آبله بردارد گام
می گشیاد عرق از چهره پیر
 در سرش نقش یكی كومه تار
 همه رویایش در آن كومه اسیر
جاده ها جادوی بی طعمه دشت
مانده تا دور بیابانها مات
می برد زیر نگاه خورشید
خاك گرمازده را خواب قنات
 برج متروك كه در سر می پخت
بغبغوهای كبوترها را
 اینكش یار همه خلوت كور
 اینك آواش همه مرگ صدا
 برج لالی همه تن شعله گرم
كاروان گیر زمان های كهن
اینك همه دل آهن سرد
مانده رویاگر چاووش و چمن
همه جا چشمه بیدار سكوت
در رگ هر چه كه پنهان جوشان
 همه جا خیمه خاموش صدا
 در تن هر چه كه پیدا ویران