غروب
آن زمان كز لب دریای غروب
آب نوشد به فراغت خورشید
در طربخانه بزم ملكوت
دامن عشوه ببافد ناهید
روز پا در گل شب مبهم ومات
روز نه شب نه نه آن است و نه این
بهت و حیرت ز نهانگاه فلك
چنگ یازیده به سیمای زمین
دشت خود باخته از هیبت شام
بر سر كوه نشسته اندوه
ابر ها چون گل آتش رخشان
آسمان را همه دل بار ستوه
خفته هر چیزی بیدار نگاه
مانده هر چشمی بیمار فروغ
دود برخاسته تا خیمه ابر
هول ها بر شده با شكل دروغ
سبزه زاران غروب افسرده
اختری در تپش روییدن
باغ پاییز افق بی لبخند
علفی در عطش جوشیدن
عاشقی سوخته با رنج مدام
چشمه یاد بیاورده به جوش
خط هر نقش بر او خیره شده
گیرد از هر گل تصویر سروش
كه مرا این هستی بی درد چه سود ؟
كس نچیدی بر و باری كه نكاشت
تا نبردم رد پا در ره دوست
دوستم هیچكس از قلب نداشت
آنكه انسانش نام است دریغ
نیست جز رانده نفرین نجات
هوس خلقت و رویای دروغ
دمل كوری بر جسم حیات
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود