شب
شب نمی جنبد از جا كه مباد
آب ها آغوش آشفته كنند
با تن برهنه ماه در آب
موج ها قصه ناگفته كنند
لیك در جلوه خاموشی ها
صوت ها زندگی آغاز كنند
تا صداهای دگر برخیزند
بی صدایی را جادو شكنند
باد شوخ از دل صحرا ها مست
نرم می آید با ناز و غرور
بر كف دریا اندازد موج
بشكند بر تن مه تنگ بلور
قلعه ویران تنها و در آن
هر چه نجواست در اندیشه خواب
نه طنین بسته در او شیهه اسب
نه در او ریخته پرواز ركاب
سالها رفته نه پیدا با او
نه خروش و نه خطاب و نه نفیر
می پزد در شب تاریك به دل
جلوه دور سواران اسیر
شب نمی جنبد از جا كه مگر
خواب اختر ها سرریز شود
جیرجیرك ز صدا افتد باز
خامشی بانگ شب آویز شود
آنزمان از پی نان طایفه ای
در نشیب دره ها كوچ كند
مرده بر پشت زنی كودك و زن
بی خبر در ره شب گام زند
باز لالایی دلها بیدار
بر لب مشتاقان ملتهب است
باز نجوای دهانها تنها
آب باریك ته جوی شب است
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود