اینجا از پله های حزن

بالا می روم

و باز هم چند چراغ است

و چند چهره آشنا

و تلخی قهوه و سیگار

و چون ابری بر تنهایی خود

می بارم

و چوب میز و صندلی کافه شوکا

برایم واقعیتی است برتر

و شهر در زیر نگاهم جان

می سپارد