شعر 200
اینجا از پله های حزن
بالا می روم
و باز هم چند چراغ است
و چند چهره آشنا
و تلخی قهوه و سیگار
و چون ابری بر تنهایی خود
می بارم
و چوب میز و صندلی کافه شوکا
برایم واقعیتی است برتر
و شهر در زیر نگاهم جان
می سپارد
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۰/۰۷/۱۷ ساعت 16:28 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود