اشعار جدید
در این شهر خدا خوابیده است
هیس....!
آهسته قدم بردارید
که در این شهر
خدا خوابیده است
مادربخت مرا.....صد صلوات
فلج و کور و کچل زاییده است
آسمان جای کمی از رحمت
بر سرم بارش غم باریده است
سالها زحمت گل بر ما بود
در گلاب است
هر آن کس چیده است
هر کسی خواست بیاید ببرد
این گلو را که ز غم ترکیده است
هیس....!
بگذار بخوابد خدا
تا نداند گناهم عشق است
تا نداند که دل بیمار است
تا نداند گناه از دیده است.....
طعم خودخواهی
هوای سرد پاییز است و من
از پنجره
در کوچه ی دلواپسی
اشک بر....
غبار پشت پای خاطرات تلخ تو
بیهوده می ریزم.....
نسیم صبح هم چون تو
به رسم بی وفایی
خاک غفلت را
به درگاه دو چشم خیس من
شاباش می ریزد.....
تمام خاطراتم در غبار رد پایت
زود می سوزد
تمام بوسه هایت را
تگرگ اشک می شوید...
درخت نارون
نامردیت را
با به رقص آوردن برگهای زردش
در عزایم
پاس می دارد...
چه نامردی...
چقدر سرما....
من از سرما
من از سردی فصل بی کسی
خود را ...
در آغوش محبت می کشم شاید
بفهمم طعم خودخواهی چه شیرین است....!
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود