خبری نيست از پرستوها،گفته بودند برنمی‌گردند
آسمان سياه شهر مرا، اين كلاغان سياه‌تر كردند

شاخه‌ها هيزمی رسيده شدند، ميوه‌ی تلخ شاخه حسرت شد
چشم من خشك و زرد می‌بيند يا درختان شهر من زردند؟

شعبده بازی است در هر كنج، شهر در باورش نمی‌گنجد
باغبان‌ها به باغ دل دادند، از گل پونه مار پروردند

در گلو ناودان فرو می‌ريخت، بغض يك آسمان شكستن را
لانه‌ی گرم لك‌لكان خالی‌ست، دودكش‌های خانه‌ها سردند

كار ديگر گذشته است از كار، جای باران تگرگ می‌بارد
زخم شمشير آسمان كاری‌ست، زخم‌ها زخم و دردها دردند