و گیسوان تو ناگاه بر تمامی ویرانه های باد نشست
چه روز سرد مه آلودی
چه انتظاری
آیا تو باز خواهی گشت ؟
تو را صدا کردند
تو را که خواب و رها بودی
و گیسوان تو با
رودهای جاری بود
تو را به شط کهن خواندند
تو را به نام صدا کردند
از عمق آب
و باغ کوچک گورستان را در باد
به سوی شهر گشودند
تمام بودن رازی شد
و گیسوان تو ناگاه بر تمامی ویرانه های باد نشست
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۰۱/۰۵ ساعت 15:23 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود