مثل خیالی در خون
مثل خیالی در خون
و انفجاری در یاد
مثل گیاهواری رود انتظار موجی طغیانی
تا شستشو کنند و برویند
در استوای تشنگی جاودانه یی
مثل نگاه دوری
و
برق هوشیاری با او
در انتهای ظلمت بی نامی
مثل نگاه کردن و وارستن یا هر چه ساده تر
مثل سیاه مستان هر شب
بیگانه وار گفتن و گفتن
و آنگاه بامدادان
از یاد بردن آنهمه گفتن را
مانند انفجاری
خیل خیالی در یاد
اینست آنچه می بینم می دانم می خواهم با
او
مثل سمندری ست
با واژه های آتش
نه جاودانه وار
او لحظه وار رودآسا جاریست
و لحظه های او
هم لحظه های گنمشدن و مرگست
هم لحظه های روشن پیدایی
و آنگاه زیستن در لحظه های دیگر
تا جاودانگان
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۰۱/۰۵ ساعت 15:25 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود