رفتن
دلی به روشنی باغ ارغوان دارم
که با طلوع صدا می کند هزاران را
و چشم های من آن چشمه های تنهایی ست
به دست سوخته نیلوفران رود آرام
و پای بر فلقی سبز
وه چه
بیدارم
شکوه قله چه بیهوده است
و این سلوک حقیر
برای رفتن باید همیشه جاری بود
و در تمامی ظلمت
شکوه سرخ گلی شد
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۰۱/۰۵ ساعت 15:32 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود