اشعار طنز 2
هر زمان معشوق یاغی می شود

|
هر زمان معشوق یاغی می شود |
|
نوبت سبک عراقی می شود |
|
شاعر سبک عراقی خسته نیست |
|
جمعه هم میخانه هایش بسته نیست |
|
شیخ و زاهد عاشق هم می شوند |
|
راست می گردند و هی خم می شوند |
|
در تمام شهر حتی یک نفر |
|
نیست از این زاهدان منفور تر |
|
با مشایخ یک نفر هم خوب نیست |
|
شیخ در این جامعه محبوب نیست |
|
آسمان و ریسمان آن کم است |
|
شاعر سبک عراقی آدم است |
|
دلبران هستند همچون پادشا |
|
عاشق بیچاره کمتر از گدا |
|
دائماً از هجر صحبت می کنند |
|
الغرض خیلی اذیت می کنند |
|
پیرعاشق تا در آید روز و شب |
|
وعده دیدار می افتد عقب |
|
عاقبت دلبر جوانی می کند |
|
با رقیبانش تبانی می کند |
|
در وظائف چون تداخل می شود |
|
عاشق بیچاره هم خُل می شود |
|
بعد دیگر نوبت دیوانه هاست |
|
ماجرای شمع با پروانه هاست |
|
روز و شب را یار تعیین می کند |
|
کام را او تلخ و شیرین می کند |

|
تا سوار اسب و اشتر می شود |
|
جان عاشق از تعب پر می شود |
|
بس که می گرید به دنبال اِبل |
|
می رود تا نیمه محمل توی گِل |
|
یار تو از یک شکاف پنجره |
|
با نگاه دزدکی دل می بره |
|
زلف را وقتی مرتب می کند |
|
روز عاشق را چُنان شب می کند |
|
عاشقان هر چند نرمی می کنند |
|
دلبران بازار گرمی می کنند |
|
ناگهان یار از میان گم می شود |
|
می رود معشوق مردم می شود |
|
عاشق بیچاره از فرط جنون |
|
می شود دیوانه تر از قبل از اون |
|
بس که عاشق می شود در گیر عشق |
|
عشق پیرش می شود، او پیر عشق |
|
دلبر آگه می شود از ماجرا |
|
می شود دیر آمدی حالا چرا؟ |
|
بلبل اینجا عاشق شاخ گل است |
|
شوهر گل در حقیقت بلبل است |
|
مثل پروانه ز شوق سوختن |
|
شمع می میرد برای انجمن |
|
گاه دلبر هست بی روپوش و ستر |
|
قد دلبر می شود گاهی سه متر |

|
قد عادی تا صنوبر می شود |
|
نوع دلبر صد برابر می شود |
|
هیچ کاری در عراقی عار نیست |
|
زین سبب اینجا کسی بیکار نیست |
|
شیخ و زاهد خود فروشی می کنند |
|
رند و عارف باده نوشی می کنند |
|
عارفان پیش از نماز یومیه |
|
باده می نوشند تا این ناحیه |
|
بعد هر رکعت که می خوانند باز |
|
باده می نوشند مابین نماز |
|
چون شرابش نیست از جنس سن ایچ |
|
الکل اصلاً داخل آن نیست هیچ |
|
وصل اینجا اتفاقی نادر است |
|
گر بیفتد در خیال شاعراست |
|
وقتی از معشوق می گیرند کام |
|
نیست منظور کسی فعل حرام |
|
عاشقی وقتی مسجل می شود |
|
مشکل این کارها حل می شود |
|
چون تغزل در قوانین محور است |
|
شاعر اینجا با غزل راحت تر است |
|
در قصاید ناشی اند و ناتوان |
|
چون قصیده نیست جای این زبان |
|
سهل گفت و ممتنع با آب و تاب |
|
مصلح الدین آن جناب مستطاب |
|
تا بر آید از پس هر مسأله |
|
سعدی از این سبک شد سعدی، بله |
دی بر سر هر بام یکی دیش عیان بود

|
ای دیش تو بر بام و تو از دیش به تشویش |
|
تشویش رها کن که مصونی تو ز تفتیش |
|
پنهان چه کنی دیش دو متری به سر بام |
| یک سوی بنه پوشش و از دیش میندش |
| از تاری تصویر مباش این همه دلگیر |
|
از بابت برفک منما این همه تشویش |
|
مرغوب نبودست مگر نوع ال.ام.بی |
|
کاین سان به تو تصویر دهد محو و قاراشمیش |
|
شب تا به سحر بر سر بامی پی تنظیم |
|
از بام فرود آی و خجالت بکش از خویش |
|
دی بر سر هر بام یکی دیش عیان بود |
|
امروز چو نیکو نگری بیشتر از پیش |
|
گر چشم خرد بازکنی موقع دیدن |
|
بربام کسان دیش ببینی زیکی بیش |
|
این سوی عرب ست بود آن سوی سی .ان.ان |
|
این جانب ری می نگرد، آن سوی تجریش |

|
این زیر بلیتش بود از کیش الی قشم |
|
آن تحت تیولش بود از قشم الی کیش |
|
شرقی طلبی دست بر این فیش فشاری |
|
غربی خواهی شست نهی بر سر آن فیش |
|
فریاد از این دیش که چون گاو زراعت |
|
در مزرع افکار من و تو بزند خیش |
|
این دیش چو مار است که هر سو بکشد سر |
|
یا عقرب جراره که هر جا بزند نیش |
|
لوف است اگر دیش شود میش یقیناً |
|
جز بره ی ادبار نمی زاید از این میش |
|
بس نکته که در دیش نهان است ولیکن |
| چون قافیه تنگ است نگردم پی باقیش |
راننده ها بدون سبب بوق می زنند

|
راننده ها بدون سبب بوق می زنند |
|
هنگام ظهر و نیمه شب بوق می زنند |
|
این سالکان راه درین وادی فنا |
|
گویی که در طریق طلب بوق می زنند |
|
معنای بوق، گاه سلام است و گاه فحش |
|
یعنی برای عرض ادب بوق می زنند |
|
گاهی به جای زنگ زدن یا که در زدن |
|
جان ترا رسانده به لب بوق می زنند |
|
گاهی به رسم غصه و اندوه یا عزا |
|
گاهی ز فرط شور و طرب بوق می زنند |
|
تیم فلان اگر ببرد وا مصیبتاست |
|
گر باخت هم ز رنج و تعب بوق می زنند |
|
گاهی به معنی غر و لیچار و اعتراض |
|
گاهی ز روی لهو و لعب بوق می زنند |

|
بینند اگر مسافری از زمره نساء |
|
با دیدنش رجال عزب بوق می زنند |
|
گر فی المثل عروس کشانی به راه بود |
|
دیگر بیا ببین که عجب بوق می زنند |
|
هنگام راه بندان نزدیک چار راه |
|
هنگام ترس و لرزه و تب بوق می زنند |
|
یا می زنند از تو جلو، دست روی بوق |
|
آن هم اگر نشد ز عقب بوق می زنند |
|
تا آنکه وا شود گره کور ازدحام |
|
رانندگان وجب به وجب بوق می زنند |
|
رنگ چراغ، قرمز اگر، سبز اگر شود |
|
راننده ها بدون سبب بوق می زنند |
|
اکنون اگر که نیمه شعبان بود به فرض |
|
تا سال بعد ماه رجب بوق می زنند |
یوسف در پایتخت
شاعر : معصومه پاکروان

| یوسف گم گشته باز آید به تهران غم مخور |
| بعد گشت ساری و قزوین و سمنان غم مخور |
| گر نداری خانه ای یا همسری دل بدمكن |
| روز و شب هم گر نداری تكه ای نان غم مخور |
| گر برنده می شوی بین الملل یا هر كجا |
| چون تو را دادند كادو پارچ و لیوان غم مخور |
| دور گردون گر دو روزی بر مراد تو نرفت |
| دایما یكسان بماند حال دوران غم مخور |
| هان مشو نومید از استخدام و كار دولتی |
| باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور |
| گر كه بنیاد تو را آمد طلبكار بركند |
| فوق فوقش می روی آخر به زندان غم مخور |
| در بیابان گر كه پیدا می كنی تو مسكنی |
| سرزنشها گر كند صاحب بیابان غم مخور |
| گر چه كنكور بس خطرناك است و مقصد ناپدید |
| با لیسانست هم تو بیكاری به قرآن غم مخور |
| حافظا شرمنده گر براین غرل دستی زدم |
| می دهم این شعر را اینجا به پایان غم مخور |
تلوزیون چه چیز با حالی است!
شاعر : نسیم عرب امیری

| مثل پیوند غرب با شرق است |
| شاعری كه مهندس برق است! |
| فارغ از كشف واژه های بدیع |
| عاجزم از قواعد تقطیع |
| نه كه یك ذره می شود بارم |
|
اختیارات شاعری دارم! |
| چون بلد نیستم به وقت عمل |
| هیچ بحری به غیر بحر رمل! |
| گرچه عنوان شاعری شیك است |
| مدرك من الكترونیك است |
| چند باری نوشته ام پروژه |
| وصف ابرو و خال و خط و مژه |
| جای تحقیق آزمایشگاه |
| چند تا شعر می نویسم ماه |
| طبع انگشت های من سرد است |
| بارالها دلم پر از درد است! |
| گوش كن ای الهه طناز |
| نه غلط گفتم ای الهه ناز! |
| وقت اخبار بیست و سی شده است |
| ای خدا، جان هر كسی شده است، |
| هی قضاوت نكن از این اول |
| بنشین گوش كن بگو ایول! |
| واقعا غیراز این كه كم كارم |
|
من از ایشان چه چیز كم دارم؟! |
| حیف اسباب دردسر باشد |
|
هر كسی جای خود اگر باشد |
| صبح تا شب به فكر نقالی است |
| تلوزیون چه چیز با حالی است! |
جام جم
شاعر : محمد جاوید

|
« سالها دل طلب جام جم از ما می كرد» |
|
نوع ال سی دی سامسونگ تمنا می كرد |
|
داشتم گرچه یكی تی وی بیست ودوسه اینچ |
|
دل ولی یكصد و ده اینچ تقاضا می كرد |
|
هرچه می گفتمش این تلویزیون مالی نیست |
|
عصبانی شده از بنده و دعوا می كرد |
|
گرچه برنامه تی وی همه تكراری بود |
|
چار چشمی همه را خوب تماشا می كرد |
|
بابت دیدن یك لحظه فیلم كُره ای |
|
بی خود از خود شده ، بدجور تقلا می كرد |
|
زن من هم شده همدستش و با عشوه و ناز |
|
وسط معركه خود را به دلم جا می كرد |
|
بعد با خواستن مانتو و سرویس طلا |
|
پیش من راز دل خویش هویدا می كرد |
|
دخترم هم كه پدر سوخته بابا بود |
|
هر چه می خواست بلافاصله پیدا می كرد |
|
با چاخان كردن و لوس بازی بسیار مرا |
|
خر نموده دوسه تا لیست مهیا می كرد |
|
و درآتش زدن ِ پول زبان بسته من |
|
پیروی از صنم وساغر و مینا می كرد |
|
پسرم نیز كه بیكاره ولی دكتر بود |
|
روز و شب پول مراخرج عطینا می كرد |

|
بر نمی خاست از او بو و بخاری اما |
|
نور دیده طلب پاترول و مزدا می كرد |
|
دست لامصب من یاور آن ها شد و هی |
|
بی محل سفته و چك یكسره امضاء می كرد |
|
تا به خود آمده دیدم كه طلبكار زبل |
|
از برایم در ِ زندان اوین وا می كرد |
|
از تبانی دل ودست وعیالات عزیز |
|
روز وشب دیده روان اشك چو دریا می كرد |
|
داخل بند شب و روز دل بیچاره |
|
یاد جام جم و ال سی دی و این ها می كرد |
|
بود «جاوید» در آن بند و برای دل من |
|
كارگردان شده و معركه برپا می كرد |
|
چون سلحشور شده گاهی و با خواندن وِرد |
|
رفع عیب از رُخ پر چین زلیخا می كرد |
|
گاه طناز تر از ده نمكی ها می شد |
|
سوزوكی را به شبی شاهد و شیدا می كرد |
|
یا كه مهران مدیری شده با صد چهره |
|
مُفسدان را بنوازیده و رسوا می كرد |
|
چارسالی شد و القـّصه پس از آزادی |
|
باز هم دل طلب جام جم از ما می كرد |
|
دیده را بسته و سركوب نمودم دل خویش |
|
تا نبینم ستم و زحمت زندان چون پیش |
نامه تهران بزرگ به طهران قدیم!
شاعر : بوالفضول الشعرا

| الا ای کـــــودکی هــــــــــایم کجایی؟ |
| کجــــــــــــا شد راه و رسم آشنایی؟ |
| اگـــــر از مخلصت جویـــــــــای حالی |
| به غیــــــــــــر از دوری ات نبوَد ملالی |
| شوم قربان تــــــــــــــای دسته دارت |
| منـــــــــم در حســــــــرت آن روزگارت |
| به غیر از چند عکس نصفــه-نیمـــــه |
| ندارم سهــــــم از ایــــــــــــــام قدیمه |
| در آغــــــــــــوش طبیعـت بودم آن روز |
| چه آســــــــوده چه راحت بودم آن روز |
| تمام اهــــــل تهـــــــــران بنده را اهل |
| روند زندگی شـــــــــان ساده و سهل |
| تمــــــــــــــام خوابهـــــــایم بود رنگی |
| کجـــــــا رفتی عمــــــو شهر فرنگی؟! |
| نمی دانستی آخــــــــــــر مرد چوپان |
| چراگــــــاه تــــو را بلعـــــــــــــد اتوبان |
| هوای گلّـــه بـــــــــــــود و بیم گرگت |
| چه هـــــــا آمد از این مـــــــــار بزرگت |
| کجا شد باغ و دشت و سیر و گلگشت |
| شدم تهـــــران ابرشهــــــــر درندشت |
| یهـــــــو زرت مرا قمصـــــــــــور کردند |
| مرا از ســـادگی هـــــــــــــا دور کردند |
| به جــــــــای صرفه جویی،خودکفایی |
| تجمّــــــل آمد و مصرف گـــــــــــــرایی |
| دگـــر گم شد چه لوطی و چه مرشد |
| کجــــــــــــا آواره گشتی بچّه مرشد؟! |
| مدرنیتــــه برایم دوخت پــــــــــــاپوش |
| خدایا گیوه هــــــای خوشگلم کوش؟! |
| خیابانهــــــــای من گرچه شده شیک |
| بــــــــــــــه زنجیرم کشیده این ترافیک |
| فکنده رشتـــــــه ای بر گردنم دوست |
| کــــــه دائم می کَند از کلّه ام پوست |
| به یکباره کجــــــا گشتند پنهـــــــــان |
| کجــــــاوه،پالکی،هـــــودج،دلیجان؟! |
| ز بــــــــــــوق و دود خودروهای طرفه |
| شده حاصل مرا سرســـــــام و سرفه |
| همه، جــــا خوش نموده پشت رل ها |
| ز پـــــــا افتـــــــــادم از دست اتول ها |
| ز دود و دم هوایم رنگ خـــــاک است |
| دلم از بهــــــــــر اکسیژن هلاک است |

| کجا شد آن سحرهـــــای مــــــه آلود |
| هوای پــــــــــاکم آخـــــر دود شد دود |
| کجــــــــــــا رفتند سقــــاخـــانه هایم |
| قنـــــــــــاتی نیست دیگـــــر از برایم |
| کجــــــــــــا شد لوطیان بــــــا مرامم |
| جوانمـــــــــــردان مـــــرد و نیک نامم |
| دل این مردمان بــــــــا مد عجین شد |
| همه تن پوششان تی شرت و جین شد |
| مد آن دوره حُسن خلـــــــق و خو بود |
| مرام خلـــــــق حفـــــظ آبــــــــــرو بود |
| کجـــا از شخص سی دی در می آمد |
| از آنهـــــــــــایی کـه دیدی در می آمد |
| جوانمــــــــــــــردان تهی کردند منزل |
| بــــه جــــــــــــایش آمد اوباش و اراذل |
| از آنســــــــــو هر که نامم را شنوده |
| به سرعت جــــانب مـــــــــن رو نموده |
| به ذوق و شـــــوق بسته بار و بندیل |
| شده آویــــز بنــــــــــده عیـــن قندیل! |
| به زعم خـــــــود پی کسبی مناسب |
| وبالــــم گشته بــــــا یک شغل کاذب |
| از آنســــــــــــوتر در این هاگیرو واگیر |
| سیاست آمــــــده داده به مــــــا گیر |
| کنــــــــــــــــون القصـــه آرامی ندارم |
| از آن ایــــــــام جـــــــــــــز نامی ندارم |
| الا ای یاد تـــــــو یـــــــــــــار و ندیمم |
| به قربـــــــان تـــــــــــــو طهران قدیمم |
| بکــــــن لطفـــــــــی برای آشنایت |
| مگیر از مــــــــن خیــــــالت را، فدایت! |
| مرا با یاد خـــــــــــود دمساز گردان |
| به شهــــــر خاطـــــــــــــراتم باز گردان |
دزد بازار شعر!!
شاعر : محمدرضا ترکی
|
ابیات سرودهّ مرا پس بدهید |
|
مضمون ربودهّ مرا پس بدهید |
|
هر واژهّ آن پاره ای از جسم من است |
|
لطفا دل و رودهّ مرا پس بدهید! |
***
|
دستی به تطاولی گشودیم که چه؟! |
|
مضمونی از این وآن ربودیم که چه؟! |
|
یک عمر بدون اینکه شاعر باشیم |
|
بیش از همه شاعران سرودیم که چه؟! |
***
|
بی سرقت از این و آن سرودن سخته! |
|
هر واژهّ ما ز شاعری بدبخته! |
|
ای کاش پلیس 110 می آمد |
|
می کرد دکان شعر ما را تخته! |
***
|
استاد سخن نگشت تا دزد نشد |
|
تا دزد نزد به دزد ، شادزد نشد |
|
با قافلهّ شعر رفاقت ننمود |
|
آن کس که نهان شریک با دزد نشد! |
***
|
از پیشهّ شعر چون نمی یابی مزد |
|
پس آنچه میسر است بردار و بدزد |
|
و آن گاه که دیگران خبردار شدند |
|
فریاد بزن: بگیر...ای دزد ای دزد!! |
***
|
تنها نه نگین ز دست جم می دزدند |
|
هر چه برسد ، ز بیش و کم می دزدند |
|
یک مشت خیال خام و یک مشت دروغ |
|
چیزی ست که شاعران ز هم می دزدند! |
ای وای زدست روزگار قسطی
شاعر : محمد جاوید
|
ای وای زدست روزگار قسطی |
|
چون كرده مرا (یه) مایه دار قسطی |
|
من هیچ نبودم و نمی دانستم |
|
حتی زدن داد و هوار قسطی |
|
یك بانك به بنده داد از روی وفا |
|
یك عالمه پول و اعتبار قسطی |
|
پیكان قراضه ام زلطف این بانك |
|
تبدیل شده به جاگوار قسطی |
|
یك خانه خریده ام شمال تهران |
|
با قالی و مبل ِ نونوار قسطی |
|
از دولتی سر ِ عزیز این بانك |
|
هر روز رسد شام و ناهار قسطی |
|
گفتم به زن حامله ام با شدت |
|
باید بكند فقط ویار قسطی |
|
آن هم نه ویار ماهی و بوقلمون |
|
بلكه هوس سیب و انار قسطی |

|
حتی به تظاهرات هرگاه روم |
|
دَر می كنم از خودم شعار قسطی |
|
منبعد دگر ماست نمی بندم، جز |
|
در بادیه و دیگ و تغار قسطی |
|
القصه تمام چیزهایم قسطی است |
|
پاییز و زمستان و بهار قسطی |
|
از بس كه به چیز قسطی عادت كردم |
|
باید بخرم سنگ مزار قسطی |
|
هر گاه كه بانك خواهد از من پولش |
|
فی الفور كنم بنده فرار قسطی |
| « جاوید » به طعنه گفت باید بزنم |
|
خود را ز اراجیف تو دار ِقسطی |

گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود