شاعر : ناصر فیض

- به آب روشن می عارفی طهارت کرد
و رفته رفته به این کار زشت عادت کرد!

- سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد!
بی خبر بود که ما مشترک کیهانیم

- تو را ز کنگره عرش می‌زنند سفیر!
چرا به کنگره شعر می‌روی شاعر؟!

- من بیچاره هم از اهل سلامت بودم
بس که رفتم به چکاپ این همه بیمار شدم

- صوفیان وا ستدند از گرو می همه رخت
بنده از شرم شدم پشت درختی پنهان!

- کلنگ توسعه بوسید تربت قم را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند!

- سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز
مرده آنست که او را به نکویی نبرند !

 

شاعر : زکریا اخلاقی

زندگی جاری است، در سرود رودها شوق طلب زنده است
گل فراوان است، رنگ در رنگ این بهار پر طرب زنده است

خاک، حاصلخیز، باغ‌های روشن زیتون بهارانگیز
دشت‌ها شاداب، در شکوه نخل‌ها ذوق رطب زنده است

چون شب معراج، قبله‌گاه دوردست ما گل‌افشان است
وادی توحید در وفور چشمه‌های فیض رب زنده است

آفتاب فتح، بر فراز خانه‌ی پیغمبران پیداست
صبح نزدیک است، صبح در تصنیف‌های نیمه‌شب زنده است

لحظه‌ها سرشار، جلوه‌های عشق در آیینه‌ها زیباست
عاشقان هستند، شعرهای عاشقانه لب به لب زنده است

خیمه در خیمه، لاله‌ی داغ شهیدان روشن است اما
گریه‌ها خندان، شادمانی‌ها در این رنج و تعب زنده است

مادران خاک، جانماز خویش را گسترده تا آفاق
دست‌های شوق، در قنوت گریه‌های مستحب زنده است

شرق بیدار است، در جهان از همصدایی‌ها خبرهایی است
نام این صحرا، روی رنگ و بوی گل‌های ادب زنده است

فصل طوفان است، سنگ‌ها در دست‌ها آواز می‌خوانند
قدس تنها نیست، در سراپای جهان این تاب و تب زنده است

باد می‌آید، بوی گل‌های حماسی می‌وزد در دشت
زندگی زیباست، عشق در جان جوانان عرب زنده است

 

شاعر : سید علیرضا شفیعی

در کوچه‌های نگاهت ای کاش می‌شد قدم زد
در شرح قرآن چشمت آیه به آیه قلم زد

فریاد نهج‌البلاغه با چرخش ذوالفقارت
همدم شد و بر سر کفر، تیغ عدم دم به دم زد

اکسیر عشق تو غوغاست بی‌شک طلا می‌شود خاک
حتی خدا روز خلقت از کیمیای تو دم زد

در خواب بودم دمادم، در خواب... یک خواب مبهم
یاد تو چون سرمه‌ی صبح، بیداری‌ام را رقم زد

بال و پرم را شکسته بار گناهانم آقا
ای کاش می‌شد دوباره بالی به دور حرم زد

 

شاعر : مهدی باقر از هندوستان

عشق، فهمید که جان چیست، دل و جانش نیست
سرخوش آن کس که در این ره سر و سامانش نیست

عشق تو راز بزرگی ست که درکش سخت است
درد من درد و بلایی ست که درمانش نیست

من در آن شهر خموشان و سکونم که کسی
ترسی از خار مغیلان بیابانش نیست

قتلگاه دل او کعبه‌ی آزادی اوست
می‌رود سوی خدا بیم ز میدانش نیست

آن که قربان ره صدق و صفا می‌باشد
آدمی نیست در این دهر که قربانش نیست

دعوتت بانگ اذانی ست که می‌خواندمان
کربلای تو نمازی ست که پایانش نیست

نیزه و تیغ و سنان ماند و سواران رفتند
هیچ، در دشت، به‌جز زخم شهیدانش نیست

 

شاعر : محسن رضوانی

رباعی گفتی و تقدیم سلطان غزل کردی
معمای ادب را با همین ابیات حل کردی

رباعی گفتی و مصراعی از آن را تو ای بانو
میان اهل عالم در وفا ضرب‌المثل کردی

فرستادی به قربانگاه اسماعیل‌هایت را
همان کاری که هاجر وعده کرد و تو عمل کردی

کشیدی با سرانگشتت به خاک مُرده، خطی چند
تمام شهر یثرب را به خاک طف بدل کردی

خودش را در کنار مادرش حس کرد بغضش ناگهان وا شد
خدا را شکر بودی زینب خود را بغل کردی

چه شیری داده‌ای شیران خود را که شهادت را
درون کامشان شیرین‌تر از شهد و عسل کردی

رباعی تو بانو! گرچه تقطیع هجایی شد
به تیغ اشک خود، اعرابشان را بی‌محل کردی

 

شاعر : مریم رزاقی

باز پیچیده شده نفحه‌ی یاقدّوسی
بر لب شهر نشسته است ز غم افسوسی

سر تکان می‌دهد از داغ سیاووشانش
شهر آشفته و برخاسته از کابوسی

شهر من بی‌تو همان پنجره‌ی منتظر است
در نگاهش همه پیداست غم محسوسی

در تب سفسطه‌ها سوخته دنیا، ای دوست!
کاش درمان شود از حکمت جالینوسی

ای که زانو زده خورشید به پایت شب و روز
به تماشای تو برداشته‌ام فانوسی

اگر از هر طرفی باد مخالف بوزد!
کی به هم می‌خورد آرامش اقیانوسی

آسمان منتظر فوج کبوترها نیست
کاش از نسل تو پر باز کند ققنوسی