سجده به درگاه خدا مىزنيد
سجده به درگاه خدا مىزنيد
شعله به دامان ندا مىزنيد
ما به ندا آمدهايم بس نبود
جز من خاشاك كسى خس نبود
آب روان را به روان آوريد
روح و روان را به جوان آوريد
آب روان بحر وجودم نم است
اشك من از روزنهى شبنم است
شب بنما آيهى قرآن خويش
بهر سماع و دل و عرفان خويش
دل به جلاخانه ي قرآن اسير
حاجت اين دلشده هم پند پير
بوعلى هم بندهى خان شماست
بولهب هم دشمن جان شماست
سوختم اين دلشده درمان نشد
دربدر از كوى رفيقان نشد
قامت محراب مرا انزواست
اين چه دوائيست كه هرجا رواست
چرخش تسبيح و طوافست عمل
صلح و به شمشير غلافست عمل
چون خم شمشير تو ابرو بود
ماه به افتادهى گيسو بود
ور نه همان خال تو دامم بود
قاتل بىدانهى جانم بود
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۰۵/۲۷ ساعت 16:25 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود