اشعار جدید
حاش لله
ای که در دامم نهادی دانه ای از خال خویش
من رخی بودم که روزی بسستی برخلخال خویش
دختر ترسائی و در انجمن هستی چنین
شیخ صنعان را تو بردی عاقبت دنبال خویش
گفتمت هرگز میالایی تو دامن را به عیب
گفتی آخر میروم من در پی امثال خویش
نرگسی ، آلاله ای ، شمسی چرا چون میکنی ؟
حاش لله ار بگوئی ذره ای ز احوال خویش
چون زنم لاف محبت زآتش هجران دوست
من جان چون الف را کرده ام چون دال خویش
جان من در سنگ بودن ها مزن لاف عقیق
سنگ خارایم ندیدی در فروشم ناله جنجال خویش ؟
پیمانی نیست
در غیاب تو کنون رخصت دیداری نیست
علم اعجاز تو در مکتب انسانی نیست
کوچه را پر کنم از غنچه که در حسرت شمع
در شبستان ازل روزن ایمانی نیست
این همه ام خبائث که در این بزم شب اند
غیر مطروده ی وی حاجت شیطانی نیست
ساقیا در قدحم نوبر حلوائی هست
تو منوش از لب پیمانه که پیمانی نیست
هر چه در شهر فرنگ ات گذرم می افتاد
یادم از شهر خود افتاده که سامانی نیست
در فراق تو زدم کوس انالحق که یقین
در فراق تو چنین فرقت ارزانی نیست
« باصرا » در صدف آور که در این بحر دروغ
آب هر دیده بجز قطره ی عرفانی نیست
باغ طراوت
تو كه در دشت فلان كوه سبد مي سازي
تكيه بر بيد بلنداي جواني زده اي
ياد ايامي كه در بستر كوه
با صدايت غزلي مي خواندي ؟
شعر ليلا ها را ؟
شعر مجنونها را ؟
تو به يادت داري ، تو به يادت داري ؟
روزگاري كه جوان تر بوديم ؟
پا به پاي رمه از دشت بزرگ ؟
پر از لاله سرخ ؟
مي گذشتيم به صد شوق و اميد ؟
اي فلاني تو به يادت داري ؟
آن غزالي كه غزل وار در آن مي رقصيد ؟
سمن كوچه بالا را چه ؟
لنگ لنگان پي باغ پر انگور درشت ؟
تا سحر مي چرخيد ؟
كد خداي ده بالا را چه ؟
كه سحر گلها را
از دل باغ طراوت مي چيد ؟
و به هر غنچه گلي را به تبسم مي داد ؟
حيف كز باد خزان سبدي بيش نماند
از گل سوسن و ياس اثري هيچ نماند
كه مرا ياد قديم اندازد
ياد آن روز به خير ، ياد آن روز به خير
دستان غزل
گر زمانی رسد این پنجه به ایوان غزل
می سرایم ز رخش از دل دیوان غزل
حال دل را غزل از دیدۀ دل می داند
زین سبب بوده که دل گشته ز مستان غزل
در شگفتم که به هر شعر و غزل نامت هست
ای دریغا که نشد حاصل دل جان غزل
گر روی سوی سحر این دل تنها چه کند ؟
بی گمان در سفر افتم پی جانان غزل
شب به بالین من خسته چرا می آیی ؟
برو ای بی خبر از دردی پیمان غزل
شاید از یمن دعا بار دگر باز آیی
تا که پیمانه شوی بر سر دستان غزل
کاش از واژه باصر نروی هیچ زمان
ای خوش آن دل که شود سفرۀ ایمان غزل
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود