در خیابان کسانی هستند که به آدم نگرانی تعارف می کنند

اما من که دغدغه ی خوشبختی ام نیست

به شادی این خوشبختهای کوچک می خندم

پس می آیم با زنبیلهایی از ترانه و آویشن

و مردانی را سلام می دهم

که تو را در تنفس خود دارند

و یک لبخند تو را

به هزار بار عافیت محض

/ ترجیح می دهند

کسانی که از هم می پرسند :

/ « چگونه هنوز هم زنده ایم ؟»

نشاط سرودهایم را حفظ می کنم

و ترانه هایم را از زیبایی می آکنم

و با تمام حنجره های صبور

آواز می خوانم

نشاط سرودهایم را حفظ می کنم

میان آفتاب و مردم راه می روم

و ترانه هایم را که از امید سرشارند

در جیبشان می ریزم

/ در سبدهای خالیشان

/ در دلشان

و دفتر لبخندهایم را

با مردم کوچه و خیابان

/ ورق می زنم

با کودکان امسال

مردان سالهای دیگر

که منشور تحقّق آفتاب را

در سر انگشتان خویش دارند

کودکانی روشن

کودکانی از پشت آفتاب

از صلب سخاوتمند بهار

کودکانی که هر پنجشنبه عصر

در بهشت شهیدان

آینده ی وطنم را به شور می نشینند

کودکانی که مسیر بهار را تعیین می کنند

نشاط سرودهایم را حفظ می کنم

و ترانه هایم راز آب و آفتاب پر می کنم

برای بهاری که هست

برای بهاران در راه

نشاط سرودهایم را حفظ می کنم

با تمام حنجره های تشنه

فریاد می زنم :

تحقق آفتاب حتمی است

پرندگان می آیند