با واژه هایی مبتذل
بر روی پوچی های کاغذ می نویسم
دوستت دارم
بی آن که مثل وقت های پیش
از خود بپرسم
دوستی چیست ؟
همساه
ها در خواب هستند
در حول و حوشم هیچ کس نیست
گویی نگویی سرخوشانه حالنی دارم
وهمی مرا برداشته
انگار آزادم
نفرین به ت ابلیس هشیاری
نفرین به نظم هر چه باقی
امشب ولی اینجا نشانی از بقا نیست
از لای کاشی ها صدای موش می آید
موشی که دارد نقب می
سازد
از شیر آب آشپزخانه
یک آبشار تند جاری ست
و روی شعله توی کتری
بلبلی آواز می خواند
تا صبح اما یک نفس باقی ست
یک ساعت از آزادی خود بودنم پنهان
یک ساعت از با خویشی سوزان
تو راستی
آیا کسی را می شناسی
که در خیال و خواب های خود
هر گز نخورده میوه ی ممنوع را
یا زیر بالش های شب
پنهان نکرده گوشه ای از قلب را ؟
مثل تو صد هزاران آدم دیگر
من دست در دستان ابلیس
در صفحه ی یک ساعت بی عقربه
یک بار دیگر می نویسم جمله را
آن جمله را
یک بار دیگر
وقتی که روز از راه می آید
با وصله های سست پوسیده
با صد هزاران قلب پنهان
در زیر بالش های نم دیده
آن وقت آن وقت
من پاره های کاغذ خط خورده ای را تند و لرزا ن
در جویبار پشت دیوار حیاطم
پرتاب خواهم کرد
اما ببین
تا پیش از آن
تا وقت باقی ست
یک بار دیگر
باز هم
یک بار دیگر
باز