چیز
آتش زدم بیا
از پشت دکه مرد فریاد می کشید
بر دکه چیده بود
یک مشت خرده چیز
دو ران و یک گردن
پا
سر تراشیده با چشم های باز
قلوه
جگر
و یک دل کوچک
که شرحه شرحه بود
و زیر هر چیز
از جای رگ هاش
خاموش خون می ریخت
از پشت دکه آه فریاد می کشد
چیزی بدون چشم
چیزی بدون پا
چیزی بدون قلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۰۹/۱۷ ساعت 11:12 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود