یادگار 88 - علی فردوسی

یادگار ۸۸
شاعر : علی فردوسی
چند دوبیتی
زمستان رنگ و بوی باغ را برد
به غارت آرزوی باغ را برد
دریغا سبز همدست خزان شد
دریغا آبروی باغ را برد
در این دستش سمن، آن دست یاس است
نه از بوران خبر، نه حرف داس است
خزان این بار با شادی می آید
گمانم کاسه زیر نیم کاسه است
بگو بی کم بگو بی کاست باشد
دلم آنگونه که می خواست باشد
اشارت کرده با دست چپش یار
کدامین راه راه راست باشد
چند رباعی
از این همه کمّ و کاستش می ترسم
از راه چپ تو راستش می ترسم
بقال محله را بگویید که من
از ترشی طعم ماستش می ترسم
امروز که دست های شب رو شده اند
وجدان ستاره ها ترازو شده اند
دنبال بهار دیگری باش خزان
اینجا خس و خاشاک تو جارو شده اند
از این همه حرف بی سر و ته سیریم
داریم میان یاوه ها می میریم
گیرم به تورأی داده باشیم همه
رأیی که نداده ایم پس می گیریم
بلوا کن و خسته کن خیابان ها را
بگذار به روی آبرویت پا را
اصلا دل دردمند ما را بشکن
اما نشکن حرمت عاشورا را
دیدی که هیاهوست و گشتی راهی
آخر چه ز جان کشورم می خواهی؟
بربند بساط تور و قلابت را
این آب گل آلود ندارد ماهی
نه مانده ز گل نشان، نه از عید نشان
سبزید و ز سبزه ها ندارید نشان
دیگر به لباس سبز گل مشکوکم
از بس درِ باغ سبز دادید نشان
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود