آب دارد از سر آبادی ام رد می شود - سید مهدی نژاد هاشمی
آب دارد از سر آبادی ام رد می شود
شاعر : سید مهدی نژاد هاشمی
۱
بیگانه ها آزردنت را دوست دارند
از پیش چشمم بردنت را دوست دارند
از بازوانم چیده و بردند با خود
مانند گل پژمردنت را دوست دارند
بازیچه ات کردند تا من را ببازی
هربار لطمه خوردنت را دوست دارند
در انتظار ارث بردن از تو هستند
هر لحظه تنها مردنت را دوست دارند
تو پاکی و ساده – صمیمی مثل باران
از جنس ((من)) نشمردنت را دوست دارند
پیش تو می گویند - بی شک – بدترینم –
باحرف خود آزردنت را دوست دارند
یخ بسته دیشب از غمت این کوچه .....- بگذر
- آرام تر سر خوردنت را دوست دارند
۲
حال من خوب است اما بازهم بد می شود
آب دارد از سَرِ آبادی ام رد می شود
قول دادن ، برنگشتن ، عادت دیرینه ای ست
مرد هم باشد به یکباره مردد می شود
اینچنین با دست خالی برنمی گردم به شهر
عمر من هربار صرف ِ رفت و آمد می شود
آسمان با غم تبانی می کند در چشم هام
با غروب رفتنت هم رنگ دارد می شود
ترس را تزریق خواهد کرد در رگهای من
فکر تو در استخوانم سوز ِ بی حد می شود
آه از نفرین دامنگیر در دامان شب
بدبیاری های من دارد زبانزد می شود
بردلم افتاده دیگر برنمی گردی توهم ....
آخرش هم اتفاقی که نباید می شود
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود