باقر رمزی

سوختم و ساختم

شاعر : باقر رمزی

ديده اي از روز وصلت تا به هجران سوختم
در فراقت تا سحر با غم چه آسان ساختم

لاله ام كز داغ تنهائي به صحراي خودم
ساختم در پيش مه رويان و بي جان سوختم

بر در عشرت سرايي كز نگاهت مي خورند
خفته ام بهر متاعي با كمي نان ساختم

هر چه كردند نا رفيقان دل به فال نيك برد
من كه ايمان را به پاي نا رفيقان سوختم

در مصاف نان و قرآن زاهد از قرآن گذشت
داني اي جان با تن تحريف قرآن ساختم

چرخ را با آب و تاب از بين صحرا بر كنيد
دائما با آب صحرا جان عريان سوختم

ساختم تا سوختن را روزي پايان آورم
ممكن جانم نشد من تا به پايان ساختم

برای مشاهده اشعار باقر رمزی کلیک کنید