ناگهان

شاعر : محمد محسن خادم پور

ناگهان از جمع منها میشویم
همسفربا خویش تنها میشویم

می شکافد بُعدِ محدود وجود
جور دیگر میشود بود و نبود

دوستان گریان چرا رفتیم ما
عده ای پرسان چه ها گفتیم ما

ما جدا از التهاب و یادمان
در گذر از لایه ها ئی از زمان

جام ما جاریِ جبر ما شود
نوش ما آغوشِ صبرما شود

نور می تابد به قدر سهم ما
سهم ما اندازه ای از فهم ما

باز منها می شود جمعی دگر
جمع ما را بی اثر باشد مگر

ماند از ما یادگاری درجهان
گفته آید بر زبان این و آن