عبدالله بی خود

پنجره

شاعر : عبدالله بی خود

پنجره را باز کن نور شود خانه ام
بسته به زنجیر ها بسته به زولانه ام

راز درون دلم پنجره فهمیده بود

باد که آمد قضا از همه بیگانه ام

زلف رها کرده ای پنجره وا کرده ای

باد پریشان مکن زلف سری شانه ام

شب که ببستم قضا پنجره را از درون

پنجره ها باز شد باز به کاشانه ام

باد که در نیمه شب پنجره وا میکند

باد خدا میشود باد صدا میکند

نور که از شیشه ای پنجره آمد درون

خانه که روشن شود دوست ندارم برون

صبح که روشن شود باز نما پنجره

باد تنفس نما صاف نما حنجره!

قایق من غرق شد غرق به دریای تو

پنجره ام باز شد باز به دنیای تو

ماهی دریای من صید نهنگ تو شد

پنجره در پنجره نور به رنگ تو شد