معصومه عرفانی

راز

شاعر : معصومه عرفانی

کنج قفس افتاده ام با گنجی ازراز
دیگرنمیخوانم غزل شعری من آواز

غیر ازغمم آخرچه بوده روزی من
بنگر نمانده از برمن شوق پرواز

زین میله های لعنتی دلگیرم امشب
اکنون بیا درب قفس را تو بکن باز

میگریم هردم همچو آن ابر بهاران
جان از تنم رفتست این بوده زآغاز

زخم دلت مرهم شده دانی تو(عرفان) ؟
زد زخمه هایی را که دیوانه براین ساز