آخرین لحظه دیدار

شاعر : اشکان ماهری

آخرین لحظه ی دیدار است انگار
آخرین حرفش حرف پایان است انگار
آخرین کارش شکستن، آخرین راهش گذشتن
آخرین بارش
اولین بار است انگار
نگاهش همچو شیطان بود
آتش در دیدگانش فروزان بود
کلامش چو نیش یک افعی
صدایش رد پای مرگم بود
من زخمی برای آخرین بار
نگاه بی گناهم را به چشمانش فرو بستم
لبانم خشک و لرزان بود
آن را هم فرو بستم
تنم از سرمای وجودش
به خود می لرزید
دلم از آن نگاه شیطانی می ترسید
قطره ای اشک از چشمانم فرو غلتید
و او بی روح به چشمانم
می خندید
صدای ساز دوره گرد زیر نور مهتاب
روبرویم تکیه سنگی که روزی بود
همچون آفتاب
و من چون شمع چکه چکه ،آب…
دیگر دیدگانش غریب و مبهم بود
ناگزیر راهم از راهش جدا شد
چون که کارش همه انکار شد
فاصله بین ما بسیار شد…
و این بار من
برای اولین بار
به او رو کردم و گفتم
نازنینم
خدانگهدار
تنها جاده ای بی انتها روبرویم بود
قدمهایم سست و لرزان بود
از چه نمی دانم
اما سخت گریزان بود.