دم از عشقی نمی خواهم زنم امشب - سعید زنجانی
دم از عشقی نمی خواهم زنم امشب
شاعر : سعید زنجانی
دم ازعشقی نمی خواهم زنم امشب
که این گونه مرا حیران و سرگردان و ویران کرد
برای دیدنش هرلحظه هر ساعت به خود گفتم برو؛شایدکه برگردد…
برای گفتن حرفی،برای گفتن عشقی
ولی او برنگشت واین دلم را پاک ویران کرد
به خود گفتم که حتم این است که می ترسد ازاین که راز دل گوید
می ترسدازاین که روزگارپست اورایک نفر انگشت نما سازد
و ترسید ونگفت ورفت…
واین گونه هوای این دلم را نابسامان کرد
دراین آشفته بازار رهایی وجدایی ها
به خود گفتم ندارم برکسی عشقی،ندارم برکسی مهری
دلم آزرده شد آن روز ازبی کس شدن هایش
به ناگه چشم من بارید وباران کرد
به خود گفتم خدایی هست وامیدی
پناهی جز خداوندی ندارم من
خداوندا همه راهم توباشی زین پسم ای کاش
امید من به او ناگه،دلم پر ز ایمان کرد.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۳ ساعت 19:59 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود