سه قطعه - ایمان فخار
سه قطعه
شاعر : ایمان فخار
۱
از دست عالمی که ماتم گرفته است
امشب فضای شعر مرا سم گرفته است
شرمنده ای رفیق، شعرم شعاری است
شرمنده ام، ولی حالم گرفته است
از اینکه شاعری از وزن خارجم
از اینکه قافیه ام “غم” گرفته است
از سوگل بهار که گل وا نمی کند
و لابلای دفتر من نم گرفته است
آنجا که آسمان بهاری دیده ام
رعدی و برق و سیل دمادم گرفته است
۲
مادربزرگ جان، تو که بانوی عالمی
از حد بوی گند دماغم گرفته است
سوگند می خورم، گندش در آمده
آن دانه گندمی که آدم گرفته است
اینکه یزید وارث میرآب گشته است
یا تیم شمر جام محرم گرفته است
دایی رحیم قتل مرا نقشه می کشد
بابا کریم عصمت اعظم گرفته است
این گند زادگی و این بوی ماندگی
از گندم نخورده تو دم گرفته است
مادربزرگ جان، تو که بانوی عالمی
از حد بوی گند دماغم گرفته است
۳
ای اژدهای لعنتی از آتش لبت
دیگر مراهوای جهنم گرفته است
ای دلبر نبوده که دل را نبرده ای
اما نفس بجان تو محکم گرفته است
برگرد، نگاه کن که ببینی نگاه تو
جام وجود خسته ام از جم گرفته است
از بس طرح ها تفکیک می کنند
شکل زنان یائسه عالم گرفته است
وقتی که قطعه های رسیده قصیده اند
لابد غزل دوباره مرا کم گرفته است
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود