سراغ از من نمی گیرد دلارامی که من دارم - فیض الله نکویی
سراغ از من نمی گیرد دلارامی که من دارم
شاعر : فیض الله نکویی
سراغ از من نمی گیرد دلارامی که من دارم
به جانم می زند آتش گل اندامی که من دارم
زبانم را نمی داند ، نگاهم را نمی خواند
نیازم را نمی فهمد ، دلارامی که من دارم
به خونم تشنه گردیده است و پندارد نمی دانم
نصیب کس مبادا ، این سرانجامی که من دارم
ز جوش تیره بختی آنچنان آشفته احوالم
که روز من سیه تر گشته از شامی که من دارم
شگفتا چرخ هم با او هماهنگ است و می ریزد
به جای باده زهر از کینه در جامی که من دارم
به خود گفتم که از عشقش بپرهیزم که می دانم
به رسوایی کشاند این دل خامی که من دارم
« نکوئی » جای مرغ بخت ، ز اقبال سیاه من
نشسته بوف شومی ، بر لب بامی که من دارم
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۵ ساعت 18:49 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود