پلنگ و ماه

شاعر : عباس حاکی

پلنگی قوی پنجه و با شکوه
نهیبش روان در همه دشت و کوه

نه بیمش ز وحش و نه مردم گریز
نه هرگز هراسش به دل از ستیز

همه کوه و جنگل بر او رام بود
نیازش به کام و دل آرام بود .

پلنگ ستیزنده ی پر شکار
روان شد به آبشخور چشمه سا ر

شبی روشن از نور مهتاب بود
درخشنده مه در دل آب بود

در آن روی ماه درخشنده د ید
همه موج نور و همه خنده د ید

فرا کرد سر تا که در آسمان
بجوید ز ماه فروزان نشان

نگه کرد بر ماه و حیران که چیست
چنین خوب و زیبا و روشن ز کیست

منش طالبم باید آرم به دست
به خود تا نگیرم نخواهم نشست

فرا کرد دستان ، به سویش جهید
که گیرد به چنگش چو بر مه رسید

ولیکن کجا ماه و دست پلنگ
ز غم کوه و جنگل بر او گشت تنگ

پلنگ قوی پنجه مغموم بود
شبی پر ستاره ، ولی شوم بود

درونش پر از چهره ی ماه شد
همه کار او غصه و آه شد

نبودش به جزٔ آرزوی وصال
بدین چاره شد سوی وصلی محال

شد از کوه بالا به کف جان نهاد
فرا قله ا ش سر بلند ایستاد

نگاهش به ماه درخشنده دوخت
بدان نازنین روی پر خنده دوخت

چنان غرش از سینه آزاد کرد
که جنگل ز اندوه فریاد کرد

جهید از ستیغ بلندا به ماه
ولیکن کجاماه و آن ماه خواه

فتاد از بلندای قله فرود
بدان سان که گویی پلنگی نبود

نشد گر چه وصلش میسر ز راه
ولیکن رسید از روانش به ماه

تو آن ماهی‌ و من فتاده پلنگ
جهیدن به سویت ندارم درنگ

تو را طالبم‌ای همه ماه من
تو را‌ ای همه مقصد و راه من