با خود

شاعر : رضا احسان پور

می‌نشینی رو به رو تا زخم کمتر خورده باشم
من چرا بیهوده زخم خنجرم را گرده باشم؟

زنده‌ها را می‌کشی و مرده‌ها را می‌پرستم
در هراسم پیش از آنی که بمیری، مرده باشم

یک وجب نه صد وجب اشک از سرم دیگر گذشته
آن قدَر غم توی غم داری که من افسرده باشم

بین‌مان فرقی نمی‌بینیم؛ میان این دو راهی
مانده‌ام که از خودم یا از خودم آزرده باشم!

آینه! وقتی مکدّر می‌شویم از هم، کجا پس
درد خود را گفته باشی؟ آه خود را برده باشم؟