تصور کن که من باشی - ایمان فخار
تصور کن که من باشی
شاعر : ایمان فخار
نمی گویم که ای دادار
کمی از بار من بردار
فقط یک بار می گویم
خودت را جای من بگذار
تصور کن که من باشی
نه اینکه مرد و زن باشی
تصور کن تو از جنسی
به نام هم وطن باشی
مجسم کن که غم باشد
همین اندازه هم باشد
همین حدی که هست الان
تجسم کن ستم باشد
و حتی باز عالی تر
دو چشم تو سئوالی تر
دو تا دست تهی بینند
که هی گردید خالی تر
چو خواهد طفل تو چیزی
نه پا باشد که بگریزی
نه دستی که بدست آری
تجسم کن، عرق ریزی
که از شرم تو آموزد
نباید بر پدر رو زد
پدر قولی ست مردانه
که همواره توان تو زد
و تو مردی کهنسالی
که هر دو دست او خالی
همان مردی که یعنی من
و مرگت هست خوشحالی
شبیه من اگر گردی
خدای درد سر گردی
نه نا داری که من مانی
نه رو ماند که برگردی
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۸ ساعت 18:20 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود