حسرت

شاعر : فهیمه شریفی

دیری است که چشمان مرا خواب نباشد
در کوی رفیقان احدی ناب نباشد

مانده ام(گشتم)من از این قافله ویرانه و خسته
آلام فزون است و دگر تاب نباشد

عمری است به دنبال تو می گردم و تشنه ،
چون ماهی و اما خبر ازآب نباشد

برگرد که از هجر تو در بندم و افسوس
پرواز در ابن قوم دگر باب نباشد

برگرد دریغا که در این ظلمت خاموش
جانا اثری از رخ مهتاب نباشد

ای کاش که (در حسرتم) الماس گرانمایه ی رویت
بر دیده کند جلوه و نایاب نباشد

ترسم که رسد موعد دیدار ولیکن ،
آن لحظه که تصویر رسد ، قاب نباشد