حسرت - فهیمه شریفی
حسرت
شاعر : فهیمه شریفی
دیری است که چشمان مرا خواب نباشد
در کوی رفیقان احدی ناب نباشد
مانده ام(گشتم)من از این قافله ویرانه و خسته
آلام فزون است و دگر تاب نباشد
عمری است به دنبال تو می گردم و تشنه ،
چون ماهی و اما خبر ازآب نباشد
برگرد که از هجر تو در بندم و افسوس
پرواز در ابن قوم دگر باب نباشد
برگرد دریغا که در این ظلمت خاموش
جانا اثری از رخ مهتاب نباشد
ای کاش که (در حسرتم) الماس گرانمایه ی رویت
بر دیده کند جلوه و نایاب نباشد
ترسم که رسد موعد دیدار ولیکن ،
آن لحظه که تصویر رسد ، قاب نباشد
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۱۰/۲۹ ساعت 10:44 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود