امشب

شاعر : محمد فلاح

تو باز عاشق شدی امشب و من مفتون و شیدایت
تداعی می کند طعم عسل را شهد لبهایت

مرا دیوانه می سازد نگاه گرم و مشتاقت
و می بوسم رخ ماهت، نشاید بیش از این طاقت

صدایم می کنی، ناگه سکوت خانه می میرد
غرورت رنگ می بازد نفسها اوج می گیرد

دلم را بردی و نوشَت، بیا این لحظه را دریاب
فدای عطر آغوشت مرا بیتاب کن بیتاب

الهی جان دهم بین دو بازوی وفادارت
و تکرار صدای قلب از احساس سرشارت

تو باید مال من باشی و با من تا ته دنیا
مباد از خواب برخیزم که شیرین است این رویا

اگر چه صبحدم رفتی و سهم من تباهی شد
به خوبیها قسم هرگز فراموشم نخواهی شد