چشمت بلا نخورد

شاعر : دادا بیلوردی

من غرق سوز و تبم

من عاشق رقصیـدن دو لبـم

من منتظر بر عشوه های بس زلال توأم

تـو نیستی ای کوکب ادبـم!!

در حیـرت و عجبـم!

.

چشمت بلا نخورَد

از بـدنـظـر، غم بـر شما نـخـورد

بینـم دریـن دنیـای رنگارنگ سبک جدیـد

از دوری ات حسرت به ما نخورد

راهم خطا نخـورد

.

دیـــوار عشـق مــــرا

نظمی ست در هر جای جای سرا

دیــوارهـایـــم از جنـون ، چـون موج می رقصنـد

ای نـرمـــی ِ هنـجــــارهـــای دادا

از سمت و سوی در آ

.

دربـست نـوکــرتـــم

هر وقت خواهی مست در برتم

معذور دار این تشنـه را از وعـده های بهشت

ای شهر عشق! زیــر خنـجرتم

بی جان و بی سرتم

.

آتش ترین سحرم

در راه تو از خویش می گذرم

خاکستــرم بنـمـا و بـخشا دست طوفـانـهـا

دریـا بگیــرد سوزش جـگــرم

در عـالــم دگــرم.