نیست امروز دلی با دلم همرنگ - مژده ژیان

نیست امروز دلی با دلم همرنگ
شاعر : مژده ژیان
من از آشوب و تب جنگ، دلم ميگيرد
از گنهكاري و نيرنگ دلم ميگيرد
باز هم غربت پاييز زده تاك حياط
زده غم بر دل من چنگ دلم ميگيرد
قصه ي غربت گلهاست خزان ميدانم
من از اين قصه ي دلتنگ دلم ميگيرد
درد سختي است كه بي رنگ شود عشق و اميد
من از اين سختي بي رنگ دلم ميگيرد
صبح تاريست كه فانوس فلق خاموش است
شب به خورشيد زده سنگ دلم ميگيرد
باز هم ثانيه ها ممتد و كشدار شدند
غم زده ضربه به آونگ دلم ميگيرد
من از اعدام و قفس ، هر دو براي پرواز...
از غم مرغ شبا هنگ دلم ميگيرد
كاش ميشد كه دلم باز بگويد از عشق
كس نشد با دلم همرنگ دلم ميگيرد
باز هم مرغ اسيري غزل از مرگ سرود
من از اين جغد بد اهنگ دلم ميگيرد
مژده" امروز ندارد خبري از شادي "
چه كنم گشته دلم تنگ دلم ميگيرد!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۳ ساعت 20:6 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود