غزل پیوسته ای به پیامبر مهربانی ها - حمیدرضا کامرانی

غزل پیوسته ای به پیامبر مهربانی ها
شاعر : حمیدرضا کامرانی
وَ ماه خواست نیفتد از ارتفاع نگاهت
شکست قطرش با دیدن شعاع نگاهت
درآخرین شبِ چلّه نشینیِ تو رسانده
خدا حقیقت خود را به اطلاع نگاهت
همیشه دشمن مبهوت دید باز تو بوده
عقاب ها چه بگویند در نزاع نگاهت؟
کدام دست نلرزید پیش پای دو چشمت؟
کدام قلب نترسید از امتناع نگاهت؟
گمان کنم که اگر پلک روی هم بگذاری
زمین بمیرد در لحظه ی وداع نگاهت
.................................................................................
چقدر ساده گرفتن به یک اسیر قشنگ است
نشستنِ سر یک سفره با فقیر قشنگ است
تمام ثروت دنیا در اختیار تو باشد
ولی بخوابی بر تکّه ای حصیر قشنگ است
قشنگ نیست که از پشت بام سنگ بریزند
به جاش بوسه به دستی چروک و پیر قشنگ است
چه زخم های عمیقی ! چه خنده های عجیبی !
چقدر درد برایت در این مسیر قشنگ است !
تو لب گشودی و من آیه آیه یاد گرفتم
صدای چشمه درون دل کویر قشنگ است
.................................................................................
خدا کند که شبی ماه در محاق نیفتد
خدا کند که برای تو اتفاق نیفتد
خدا کند که پس از تو دلی غبار نگیرد
میان امت بیماری نفاق نیفتد
فدک به چشمِ نمک کورهای شهر نیاید
شراره های سقیفه درون باغ نیفتد
حدیث " بِضعَهُ مِنّی " پس از تو محو نگردد
کسی به فکر در و چوب و احتراق نیفتد
وَ ردّ سرخی در کنج کنج خانه نباشد
نگاه دخترکی گوشه ی اتاق نیفتد
.................................................................................
تو نیستی که طناب و دو دست بسته ببینی
تو نیستی که نماز شب نشسته ببینی
پس از تو برگ زمانه چقدر زود ورق خورد
خدا نخواست که این شهر را دودسته ببینی
خدا نخواست تو باشی ، چه خوب شد تو نبودی
که " عُروَهُ الوُثقی " را چنین گسسته ببینی
چه خوب شد که از آن کوچه ها عبور نکردی
چه خوبتر که نشد حرمتی شکسته ببینی
چقدر خوب که "عجّل وفات "را نشنیدی
نشد که فاطمه را از زمانه خسته ببینی
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود