سفر

شاعر : مصطفی کارگر

به آخر می‌رسد دنیای ما یک روز با افهم
گمان را نیست جا اینجا ز جا برخیر تا افهم...

اذان صبح و هنگام غروب و شام و باز از نو
بیا در طول عمرت لااقل یکبار را افهم

خدا مامور بردن کرده عزراییل را، او هم
کند دست خلایق را ز دنیاشان جدا افهم

تو را از دوستان و دوستان را از تو می‌گیرد
سفر تا عمق تنهایی‌ست! بشنو این صدا: افهم

بگرد و دست و پایت را ز عالم جمع کن کم‌کم
که هنگام ملاقات است با حکم خدا افهم

گره را از کفن وا می‌کنند و سر به خاک آرند
تو را ای بنده‌ی راهی از این مهمان‌سرا! افهم

یکی لرزانَد آرام آیه آیه شانه‌هایت را
و بین گریه می‌گویند: افهم مصطفی! افهم