سفر - مصطفی کارگر

سفر
شاعر : مصطفی کارگر
به آخر میرسد دنیای ما یک روز با افهم
گمان را نیست جا اینجا ز جا برخیر تا افهم...
اذان صبح و هنگام غروب و شام و باز از نو
بیا در طول عمرت لااقل یکبار را افهم
خدا مامور بردن کرده عزراییل را، او هم
کند دست خلایق را ز دنیاشان جدا افهم
تو را از دوستان و دوستان را از تو میگیرد
سفر تا عمق تنهاییست! بشنو این صدا: افهم
بگرد و دست و پایت را ز عالم جمع کن کمکم
که هنگام ملاقات است با حکم خدا افهم
گره را از کفن وا میکنند و سر به خاک آرند
تو را ای بندهی راهی از این مهمانسرا! افهم
یکی لرزانَد آرام آیه آیه شانههایت را
و بین گریه میگویند: افهم مصطفی! افهم
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۳ ساعت 20:13 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود