با ما سفر کن ای دل - محمد روحانی

با ما سفر کن ای دل
شاعر : محمد روحانی
پـایـان راه پـیـداست ، مانـدن ثمـر نـدارد
کی پیش می رود دل ، گـر گـام بـر نـدارد
آن سـوی آفـریـنـش ، سبز است روزگاران
از راز هـای پـنـهـان ، انسان خبـر نـدارد
پـرواز بـا شکـوه است ، در اوج آسمانهـا
اما بـه چشـم هستـی ، دل بال و پـر ندارد
فـرزنـد عشق بـودن ، شوقیست جـاودانـه
با ما سفر کن ای دل ، هجـرت ضـرر نـدارد
دست هنـر شناسان ، بـا تـار می بـرد دل
ور نـه دریـن زمانـه ، قـانـون هنر ندارد
تقسیـم شد چـو بـاران ، در بین بـارداران
نخـلی که بـر نـدارد ، بـایـد که بـر نـدارد
ای باغـبـان بـیـفـشـان ، در باغ بـذر شادی
غـم نخـل سـرفـرازیست ، اما ثـمـر نـدارد
نجوای مهربانی ، بـر دل نـمـی نشـیـنـد
دیـوان آشـنـایی ، گـر شـعـر تـر نـدارد
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۳ ساعت 20:19 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود