با ما سفر کن ای دل

شاعر : محمد روحانی

پـایـان راه پـیـداست ، مانـدن ثمـر نـدارد
کی پیش می رود دل ، گـر گـام بـر نـدارد

آن سـوی آفـریـنـش ، سبز است روزگاران
از راز هـای پـنـهـان ، انسان خبـر نـدارد

پـرواز بـا شکـوه است ، در اوج آسمانهـا
اما بـه چشـم هستـی ، دل بال و پـر ندارد

فـرزنـد عشق بـودن ، شوقیست جـاودانـه
با ما سفر کن ای دل ، هجـرت ضـرر نـدارد

دست هنـر شناسان ، بـا تـار می بـرد دل
ور نـه دریـن زمانـه ، قـانـون هنر ندارد

تقسیـم شد چـو بـاران ، در بین بـارداران
نخـلی که بـر نـدارد ، بـایـد که بـر نـدارد

ای باغـبـان بـیـفـشـان ، در باغ بـذر شادی
غـم نخـل سـرفـرازیست ، اما ثـمـر نـدارد

نجوای مهربانی ، بـر دل نـمـی نشـیـنـد
دیـوان آشـنـایی ، گـر شـعـر تـر نـدارد