دیوان تو ما را بس - صمد ذیفر
دیوان تو ما را بس
شاعر : صمد ذیفر
ای یار سفر کرده .هجران تو ما را بس
وی درد تو در سینه درمان تو ما را بس
در محکمه عشاق حکم آنچه تو فرمایی
ای مالک ملک دل.فرمان تو.مارابس
یوسف صفتم .اما از پا دشهی محروم
در کیش زلیخایی .زندان تو مارا بس
آتش زده دلها را کیفیت چشمانت
زان حالت افسونی مژگان تو ما را بس
سرهاست به امر دل .در دام سر زلفت
گیسوی به دور از خم..افشان تو ما را بس
جان کندن تدریجی .جان را بلب آورده
شمشیر دو ابروی بران تو ما را بس
توصیف جمال تو کار هنر شعر است
دارم زهنر چشمی گریان تو مارا بس
کی راه دهی ما را در قصر خیال خود
از خیل خدم باشم دربان تو ما را بس
با یاد وصال تو از غیر بریدم من
یادم چه شود باشد مهمان تو؟.مارابس
دامان طبیعت شد مشتاقی جمعیت
از دامنه خلقت .دامان تو .مارابس
راهی که تو بگزیدی سختست پیمودن
تسلیم توام .راه پنهان تو مارا بس
دلدار تویی لیکن دلداده فراوان است
دور از رقبا هستم قربان تو مارابس
بی نام و نشان باشم یا شهره این عالم
از شهرت و گمنامی.عنوان تو ما را بس
دیباچه شعرم را با نام تو پر کردم
بهتر زتو نبود هیچ.دیوان تو ما را بس
هرکس که سری دارد اندر پی سامان است
سر چیست؟بگو "ذیفر" سامان تو ما را بس
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود